|
|
|
|
|
از اون سنگ ها بالا میری نیفتی.... پدرت کو؟؟؟ مادرت کو؟؟؟ (با چهره ای خوشحال،اما غمگین...):خونه ان! این جا درست روبروی شهرداری است،دو قدم پایین تر هم که کلانتری است! چه کسی مسئولیت این ها را بر عهده دارد؟! اگر آن یکی از بالا بیفتد و اتفاقی بیفتد چی؟! ولش کن همین جا صبر می کنم، هم نگاه کردم،هم اگر اتفاقی افتاد من به دادشان می رسم. چه کسی مسئولیت جمع آوری این کودکان فقیر را از میدان اصلی و پر رفت و آمد شهر دارد؟ کلانتری؟؟؟! شهرداری؟؟؟! مگر مارپیچ آبی میدان راهنمایی مشهد استخر موج های آبی است که چند کودک در آن مشغول به آب تنی هستند؟ دور میدان راهنمایی دور زدم و نظاره گر بودم، ناگهان چشمم به نوشته ای افتاد که بر روی تابلوی آهنی در وسط میدان و پشت به ماشین ها بود! نوشته بود: (آب غیر آشامیدنی!!!) ... نمی دانستم وضعیت کودکان را ببینم یا تابلوی بی معنی وسط میدان را! بی خیال شدم و خودم را زدم به کوچه "علی چپ" راهم را ادامه دادم... پایین تر بنگاه معاملات املاک بود. با عجلا از جلوی آن رد شدم... ناگهان چشمم به کاغذ نوشته ای خوش خط و زیبا که با قلم نی نوشته شده بود افتاد... با خودم گفتم حتما مصراع شعری،قطعه ادبی یا سخنی زیبا از بزرگانمان است... برگشتم و چشمم را به کاغذ دوختم... نوشته بود: "لطفا در معاملات دیگران مداخله نفرمایید"...! از خود بی خود و با حالتی عجیب به راه افتادم، نمی دانستم بخندم یا گریه کنم یا... شب در راه برگشتن به منزل بودم و در پیکان قراضه ای که تازه اگر همه تنظیمات ماشینش هم میزون بود زور می زد 40 کیلو متر راه نمی رفت! رادیو "حاج آقا" روشن بود! گفتگو در مورد سهم بودجه کشور برای فرهنگ و فرهنگ سازی در جامعه بود! بنده خدای از خدا بی خبر در رادیو گفت:"متاسفانه سهم اختصاص یافته برای فرهنگ 5% بیشتر نیست! حاج آقا از آن بدتر... گفت: "ها... شما از سهم همین فرهنگ هم مثل نفت می خورید...!" با خودم گفتم: کاش همان 5% واقعا برای فرهنگ سازی مورد استفاده قرار بگیرد! یعنی مورد استفاده قرار گرفته است؟؟؟! |
||