تبليغاتX
گفتگو و تفاهم
(نماینده جوان دفتر بین المللی گفتگوی تمدن ها در خراسان رضوی)
انسانهای متفاوت با همه همیشه وجود دارند و جاویدانند...
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/12ساعت   توسط علی   | 

                                                        بنام ایزد یکتا

در تاریخ10/8/86 در جبهه مشارکت ایران اسلامی (منطقه خراسان رضوی) همه کمیته ها و شاخه ها از جمله کمیته دانش آموزی برنامه ریزی ها را برای استقبال سید محمد خاتمی شروع کردیم.خیلی سخت و نفس گیر بود.4 نشست دانش آموزی گذاشتم که به غیر از آخری تقریبا از هیچ کدام به درستی استقبال نشد! اما آخری دانش آموزان زیادی را علاقمند کرد. حدودا 30 نفر آماده همکاری بودند.حدود 5 روز صبح تا شب با دوستان مشغول تبلیغات سفر ایشان بودیم.یک شب خودم تنها 1200 عدد از تراکت های سید محمد خاتمی را در 2 ساعت در سه راه راهنمایی مشهد پخش کردم! هر روز قبل و بعد از تعطیل شدن مدارس با تیم های دوستانم برای تبلیغات به مدرسه ها می رفتیم.خودمان را کامل برای روز سخنرانی و استقبال از ایشان آماده کرده بودیم . خوشبختانه دوستان هم به خوبی همکاری کردند.چهارشنبه (30/8/86) آخر شب (ساعت 11:30) برای استقبال سید محمد خاتمی به فرودگاه شهید هاشمی نژاد مشهد رفتیم.حدودا 500 نفر می شدیم که سران جبهه مشارکت مشهد و حزب اعتماد ملی و تعدادی از اعضای مجمع روحانیون مبارز خراسان را شامل می شد.قرار بود پرواز ایشان ساعت 2 در فرودگاه مشهد به زمین بنشیند.اعلام کردند که پرواز 1 ساعت تاخیر دارد.با چند نفر از دوستان لابی در طبقه بالای فرودگاه تشکیل دادیم تا وقتمان را به صورت مفید تری پر کرده باشیم.حدود ساعت 2:45 به در تشریفات فرودگاه رفتیم.2 ردیف منظم تشکیل دادیم تا نظم رعایت شود و به صورت منظم تری از ایشان استقبال کنیم.مرتب کردن صف ها که کار بسیار سختی بود بالاخره انجام شد! با جمعیت یکی ، دو باری شعر های "یار دبستانی من و ایران" را خواندیم. شعارهایی هم با صدایی بسیار بلند که صدای دانش آموزان هم در آن مخلوط بود به راحت تا چند صد متری شنیده می شد.از جمله: خاتمی شب شکن،شب ایران را بشکن و خاتمی پاینده،رئیس جمهور آینده و خاتمی دوست داریم... قرار شد بعد از ورود خاتمی به فرودگاه همه نظم را رعایت کنند تا خاتمی از در بیرون بیاید و با همه تک تک سلام و احوال پرسی کند.از پشت در داد زدند: خاتمی آمد، خاتمی آمد!

جمعیت یک صدا فریاد زدند: 5........ 4.......... 3.................. 2.................1............ با صلواتی محمد خاتمی وارد شد! اما همه یکباره نظم را فراموش کردند و به طرف ایشان رفتند،من هم که بعنوان نماینده جوان گفتگوی تمدن ها در خراسان رضوی گوشه از مسئولیت حفاظت ایشان را به غیر از خود محافظان بر عهده داشتم در میان جمعیت گم شدم! خاتمی را در حدود 4 متری خود دیدم که در بالای سکویی ایستاده و به ابراز احساسات طرفدارانش پاسخ می دهد. با عجله و شتابان با قدرت خودم را به جلو کشاندم تا به خاتمی نزدیک تر بشوم... حدود 1 متری او فریاد زدم: سلام آقای خاتمی و دستم را بلند کردم،ایشان که من  را حدود 2 ماه پیش در بنیاد باران تهران دیده بود مرا از میان جمعیت دید و لبخند زیبایی زد سری تکان داد و سلامی کرد...از بالای سکو به پایین آمد و به طرف ماشینش یواش یواش حرکت کرد.بچه ها راه را باز کردند،طرف دیگر باز کردن راه مانده بود که ناگهان فریادی رسید: علی جواهری راه را باز کن،مشت دو دستم را با قدرت به دو طرف بدنم باز کردم و محکم هل دادم،2 نفر از محافظانش هم کنار رفتند!!! حالا خاتمی جلوی من قرار گرفته بود! چشمم به چشمش افتاد و دستش را بر شانه ام قرار داد و خنده ای کرد،و گفت: سلام خسته نباشی... من هم که از خوشحالی فقط نگاه می کردم به او گفتم: آقای خاتمی خیلی دوستتان دارم! در ماشینش که یک تویوتای لندکروز بلند بود را باز کردند و ایشان را به داخل راهنمایی کردند،طبق معمول و زمان ریاست جمهوری نیمی از بدنش را از سان روف ماشین بیرون آورد و از دوستان تشکر کرد.ماشین خاتمی همراه با 4 ماشین پلیس،1 ماشین سپاه مشهد،2 عدد پژو 405 و 2 عدد ماکسیما که همه محافظانش بودند یواش یواش به راه افتاد...من بدو بدو همراه با ماشین ها حرکت می کردم که آنها سرعت گرفتد و از من دور شدند... با عجله منتظر ماشینی از استقبال کننده ها منتظر ماندم تا یکی از آنها مرا هم با خود ببرد.خودرو405 که یکی از دوستان در آن بود برایم نگه داشت،بعد از سوار شدن من با سرعت به طرف ماشین ها رفت... حدود ساعت 4:30 شده بود که رسیدیم به دم در محل اقامت ایشان در چهاراه ملک آباد و باغ مصطفی خانی.باز هم حدود 50 نفر دم در باغ ایستادیم و با صدایی بلند تر از همیشه فریاد های "خاتمی دوست داریم،خاتمی دوست داریم..." سر دادیم و به طرف خانه آمدم.

ساعت 4 بعد از ظهر همان روز یعنی چهارشنبه 30/8/86 با کارت "دیدار اختصاصی" به باغ مصطفی خانی رفتم.حدودا 50 نفری می شدیم که جوانان اصلاح طلب بودیم.خاتمی آمد و نشست... من که عکس خاتمی را در میان آن جمعیت در دست داشتم کوچکترین فرد آن جمع و کوچکترین فرد شرکت کننده در دیدارهای خصوصی ایشان بودم! ایشان صحبت هایی در مورد حقوق شهروندی و موقعیت الان ایران در جهان و مقایسه دولت خودشان با دولت کنونی کردند.حدودا 1 ساعت طول کشید. ساعت 5 به طرف سالن ورزشی شهید بهشتی به راه افتادم،سخنرانی عمومی سید محمد خاتمی ساعت 6 شروع می شد... وقتی جمعیت داخل سالن را دیدم واقعا به آینده مشهد که فضای بسیار بسته و خفقانی دارد امیدوار شدم... سالن 5 هزار نفری کاملا پر شده بود.با عجله با نشان دادن کارت انتظامات سالن به وسط سالن رفتم و بفیه دوستان را پیدا کردم.مسئولیت مدیریت حدودا 40 نفر دانش آموز برای نظم دان به قسمتی از سالن با من بود.سالن لحظه به لحظه در حال پر شدن بود... دانشجویان که جمعیت اصلی سالن را تشکیل داده بودند با صدایی رسا  و بلند فریاد می زدند: "دانشجو می میرد، ذلت نمی پذیرد!" وسط سالن جمعیتی حدودا 80 نفری از دانشجویان پسر گرداگرد هم می چرخیدند و شعر یار دبستانی را می خواندند... ساعت حدودا 6:45 خاتمی در سالن حاضر شد! وقتی آمد سالن در حال انفجار بود! آنقدر صدای سوت و دست و صلوات و هورا و جیغ بلند شد که اول هیچ کس صدای خاتمی را نشنید... حدودا 40 نفر از انتظامات جلوی سکوی خاتمی دست ها را در دست هم دادیم و ایستادیم تا جمعیت به طرف ایشان نیاید. سالن کمی آرام تر شد. هنگام شروع سخنان خاتمی صلوات بلندی فرستادند.او سید محمد خاتمی بود که 3 سال بعد از ریاست جمهوری اش باز هم صدای گرم و زیبایش در گوش مردم می پیچید! مردی که در پوستر های تبلیغاتی اش نوشته شده بود: "مردی است می سراید خورشید در گلویش".آنقدر حواسم به تماشاچیان و نظم آنها بود که فقط قسمت های مهم سخنرانی را شنیدم.دانشجویان عکس زندانیان سیاسی و دانشجویان زندانی دانشگاه امیر کبیر تهران را در دست داشتند.خاتمی هنگام دیدن عکس ها خطاب به دانشجویان گفت: چقدر خوب بود که الان همین عزیزان در همین محل پیش ما بودند،اما افسوس که اینطور نیست... در آخر سالن حدودا 40 نفر از دانشجویان بسیجی دانشگاه فردوسی مشهد یا انصار حزب الله حضور داشتند،تعداد کم آنها کاملا این را می رساند که آنها قصد بر هم زدن سخنرانی را ندارند... اما در دست آنها کاغذ نوشته هایی وجود داشت که در آنها نوشته شده بود: "فساد،فقر حاصل دولت توست" خاتمی با دیدن آن دست نوشته بی جواب نماند و گفت:"ما خواستار عدالتیم و عدالت توزیع فقر نیست،به نام جمهوری اسلامی مخالف فسادیم و معتقدیم بدترین فساد دروغ،تحقیر،سلب آزادی های قانونی و جلوگیری از رای آزادانه مردم است." دانشجویان آخر سالن کمی آرامتر شدند...خاتمی از دوران امام رضا(ع) هم سخنانی گفت.آرام کردن جمعیت سالن و نگه داشتن نظم سالن مهمترین بحث بود که خوشبختانه به خوبی انجام شد و مجلس هم به خوبی و خوشی به پایان رسید.حالا تنها چیزی که باقی مانده بود،تن های خسته ما بود...

 پنچشنبه 1/9/86 شب ساعت 7 به تالار عدل،میدان عدل خمینی مشهد که مراسم شام و دیدار با نخبگان در آن مکان بود رفتم.باز هم با کارت "دیدار با نخبکان و انتظامات تالار عدل" از جلوی افرادی از سپاه که مسئولیت اصلی حفاظت سید محمد خاتمی را بر عهده داشتند عبور کردم.امشب هم گوشه ای از حفاظت محمد خاتمی با من بود...محمد خاتمی وارد سالن شد... آهنگ های حماسی و بسیار جالبی برای استقبال ایشان گذاشته بودند.سید محمد خاتمی بعد از سلام و احوال پرسی با همه حاضرین در سالن به طرف جایگاه سخنرانی اش می آمد که جلوی راهش خالی بود،با سرعت به طرف او رفتم و دستم را در دستش گذاشتم و رو بوسی کردم.مقدمه سخنرانی را مهدی عبایی خراسانی رئیس شورای منطقه جبهه مشارکت خراسان رضوی آغز کرد،بعد خاتمی شروع به سخنرانی کرد... نیم ساعتی طول کشید... چند نفر کمک می خواستیم برای آوردن غذا ها از دم در به آشپزخانه بالا.وقتی دیگ های برنج،ظرف های مرغ بریان،سالاد،دوغ و نان را می خواستیم بالا ببریم مسئولان حفاظت دم در جلومان را گرفتند و زیر و روی غذاها و... را گشتند.جمعیت حدودا 500 نفری میهمانان شام نیاز به نیروهای زیاد برای همکاری داشت... خودم از اول تا آخر عرق ریزان این طرف و آن طرف می دویدم.بعد از صرف غذا سید محمد خاتمی را به محل اقامتش منتقل کردند و ما که هنوز شام نخورده بودیم نشستیم برای شام خوردن...

جمعه 2/9/86 امروز صبح ساعت 8:30 به محل اقامت سید محمد خاتمی یعنی باغ مصطفی خانی رفتیم،با امیر یکی از دوستان نزدیکم بودیم.آنجا که رسیدیم همه دوستان هم بودند.بچه ها گفتند:خاتمی دیدار خصوصی با علم الهدی،امام جمعه مشهد دارد،اما خاتمی اعلام کرده دوستان(یعنی ما) بیرون در منتظر بمانند تا با هم سلام و احوال پرسی داشته باشیم.مراسم امروز مخصوص کسانی بود که در این چند روز کار کرده بودند و برای خسته نباشید با پیشنهاد به سید حسن رسولی،استاندار سابق خراسان رضوی این جلسه را برگذار کرده بودند.در داخل ساختمان باغ با بچه ها آماده شدیم تا موقع آمدن خاتمی عکس دسته جمعی بگیریم...در حین آماده شدن هر کسی چیزی می گفت،یک نفر گفت: بچه ها موقعی که علم الهدی از در بیرون اومد همگی با صدای بلند هوووووو کنیم!!! یکی گفت: نه به نظر من هر وقت آومد اصلا بهش محل نذاریم و سلام هم نکنیم...!!! بالاخره در باز شد و خاتمی همراه با علم الهدی از در بیرون آمدند.خاتمی به جمع ما سلام کرد و در جمع ایستاد تا عکس بگیریم... بعد از چند تا عکس حالا کاغذهایی بود که به طرف خاتمی برای امضاء سرازیر می شد! بعد از عکس و امضا همه بیرون آمدیم.ظهر ساعت حدودا 10 جلسه ای خصوصی داشتم با خاتمی و یکی از دوستان در مورد بحث بنیاد باران و گفتگوی تمدن ها در خراسان رضوی که تقریبا 20 دقیقه طول کشید.

بعد ظهر همین امروز هم سید محمد خاتمی رئیس جمهور محبوب سابق کشور و رئیس بنیاد آزادی،رشد و آبادانی ایران،باران، مشهد را به مقصد تهران ترک کرد.و سیل sms  های خسته نباشید و تشکر و خبر گیری دوستان بود که به من می رسید...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/12ساعت   توسط علی   | 

                                              

شبکه 1 تلویزیون صداوسیما جمهوری اسلامی ایران آنچنان تبلیغات چرب و نرمی در مورد یک برنامه امنیت اجتماعی می کرد که اگر همان تبلیغ را در دوران ریاست جمهوری برای ..........انجام می داد، ایشان به جای 5 میلیون رای در دور اول حد اقل 50 میلیون رای جمع می کردند!!!

در آن برنامه به "اصطلاح مستند" دختری در عین پشیمانی رو به دوربین کرد و گفت: "از این که با پسری دوست شدم بسیار پشیمانم و به بقیه هم توصیه می کنم که هرگز این کار را نکنند!" در ادامه این برنامه که با برخی از شهروندان مصاحبه می کرد رای اتفاق آنها معنی" دوستی سالم دختر و پسر" را می داد.

طرحی که از آن بعنوان "امنیت اجتماعی"نام برده می شود یعنی: (("مقابله با همه جوانان و نوجوانانی که به دنبال برخی از خواسته های خود هستند")).سلب آزادی های قانونی و انسانی در کشور ما و مخصوصا در فضای بسته و "خفه" مشهد به صورت عینی در خیابان ها دیده می شود. به عقیده هر انسان متعادل و نسبتا خوش دید و به اصطلاح روشنفکر، یک دوستی سالم بین دختر و پسر است،عقیده اکثر خانواده ها هم همین افراط نکردن در دوستی هاست.حتی اگر حرف روحانیون را هم گوش دهیم آنها در مواقعی آن را گناه می پندارند که حد و مرز شرعی در آن شکسته شود.

اما برخورد قاطع،نگران کننده، و خشن پلیس با این پدیده عادی در این روزها بیداد می کند.و عده ای که خود را "همه کاره" می دانند و هیچ حکم و اجازه قانونی نیز در کار اکثرشان  وجود ندارد خود را در این بازی و در اصل در  "کار نیروی انتظامی" شریک می دانند.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/10ساعت   توسط علی   | 

از اون سنگ ها بالا میری نیفتی....

پدرت کو؟؟؟ مادرت کو؟؟؟

(با چهره ای خوشحال،اما غمگین...):خونه ان!

این جا درست روبروی شهرداری است،دو قدم پایین تر هم که کلانتری است!

چه کسی مسئولیت این ها را بر عهده دارد؟! اگر آن یکی از بالا بیفتد و اتفاقی بیفتد چی؟! ولش کن همین جا صبر می کنم، هم نگاه کردم،هم اگر اتفاقی افتاد من به دادشان می رسم.

چه کسی مسئولیت جمع آوری این کودکان فقیر را از میدان اصلی و پر رفت و آمد شهر دارد؟ کلانتری؟؟؟! شهرداری؟؟؟!

مگر مارپیچ آبی میدان راهنمایی مشهد استخر موج های آبی است که چند کودک در آن مشغول به آب تنی هستند؟
یعنی می شود؟؟؟! می شود که این کودکان فقیر برای استحمام به این جا بیایند؟

دور میدان راهنمایی دور زدم و نظاره گر بودم، ناگهان چشمم به نوشته ای افتاد که بر روی تابلوی آهنی در وسط میدان و پشت به ماشین ها بود!

نوشته بود: (آب غیر آشامیدنی!!!) ...

نمی دانستم وضعیت کودکان را ببینم یا تابلوی بی معنی وسط میدان را!

بی خیال شدم و خودم را زدم به کوچه "علی چپ" راهم را ادامه دادم... پایین تر بنگاه معاملات املاک بود.

با عجلا از جلوی آن رد شدم... ناگهان چشمم به کاغذ نوشته ای خوش خط و زیبا که با قلم نی نوشته شده بود افتاد... با خودم گفتم حتما مصراع شعری،قطعه ادبی یا سخنی  زیبا از بزرگانمان است... برگشتم و چشمم را به کاغذ دوختم... نوشته بود:

"لطفا در معاملات دیگران مداخله نفرمایید"...!

از خود بی خود و با حالتی عجیب به راه افتادم، نمی دانستم بخندم یا گریه کنم یا...

شب در راه برگشتن به منزل بودم و در پیکان قراضه ای که تازه اگر همه تنظیمات ماشینش هم میزون بود زور می زد 40 کیلو متر راه نمی رفت!  رادیو "حاج آقا" روشن بود!

گفتگو در مورد سهم بودجه کشور برای فرهنگ و فرهنگ سازی در جامعه بود!

بنده خدای از خدا بی خبر در رادیو گفت:"متاسفانه سهم اختصاص یافته برای فرهنگ 5% بیشتر نیست!

حاج آقا از آن بدتر... گفت: "ها... شما از سهم همین فرهنگ هم مثل نفت می خورید...!"

با خودم گفتم: کاش همان 5% واقعا برای فرهنگ سازی مورد استفاده قرار بگیرد!

 یعنی مورد استفاده قرار گرفته است؟؟؟!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/10ساعت   توسط علی   |