تبليغاتX
گفتگو و تفاهم
(نماینده جوان دفتر بین المللی گفتگوی تمدن ها در خراسان رضوی)

                        رئیس جمهور ما تویی... دوستت داریم 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/05/06ساعت   توسط علی   | 

سخنراني فريده ماشيني در جبهه مشاركت

خبرگزاري فارس: فريده ماشيني عضو شوراي مركزي جبهه مشاركت در چهارمين نشست «چشم انداز اصلاحات» كه در جبهه مشاركت برگزار مي شود سخنراني خواهد كرد.

به گزارش خبرگزاري فارس به نقل از روابط عمومي جبهه مشاركت، در چهارمين نشست از سلسله نشست هاي «چشم انداز اصلاحات» فريده ماشيني عضو شوراي مركزي جبهه مشاركت و از فعالان جنبش زنان با عنوان «زنان و جنبش اصلاحات» سخنراني خواهد كرد.
اين نشست يك شنبه هفتم مرداد راس ساعت 17و 30 دقيقه در دفتر مركزي اين حزب واقع در خيابان سميه، پلاك 180 برگزار خواهد شد. 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/05/06ساعت   توسط علی   | 

عضو هيئت رئيسه مجلس در گفت‌وگو با فارس خبر داد:

12طرح يك و دو فوريتي در دستور كار اين هفته مجلس

خبرگزاري فارس: عضو هيئت رئيسه مجلس شوراي اسلامي گفت: اين هفته مجلس شوراي اسلامي دو طرح دو فوريتي و 10 طرح يك فوريتي را در دستور كار خود دارد.

حميدرضا حاجي‌بابايي نماينده مردم همدان در مجلس شوراي اسلامي در گفتگو با خبرنگار خبرگزاري فارس با اعلام اين خبر گفت: مجلس يكشنبه 2 طرح 2 فوريتي را بررسي خواهد كرد كه اولي مربوط به اعتبارات 2 درصدي تخصيص يافته به استان‌هاي نفت‌خيز و گازخيز، شهرستان‌هاي محروم و راه‌هاي روستايي از محل درآمدهاي نفتي است.
حاجي‌بابايي افزود: بخش‌هايي از منابع تخصيص يافته از اين محل در سال 85 هنوز هزينه نشده است و تعدادي از نمايندگان مجلس طي يك طرح دو فوريتي خواستار اصلاح بخشي از لايحه بودجه سال 85 شده‌اند تا فرصت هزينه‌كرد اين منابع تا آخر آبان 86 تمديد شود.
وي در تشريح دومين طرح دو فوريتي دستور كار جلسه يكشنبه مجلس اظهار داشت: قانون مجازات اسلامي قبلا توسط مجلس تصويب شده بود و به صورت آزمايشي اجرا مي‌شد كه مهلت اجراي آن هشتم مرداد به پايان مي‌رسد. از آنجا كه قوه قضائيه در حال تهيه لايحه‌اي است تا قانون دائمي مجازات اسلامي تدوين و توسط مجلس تصويب شود حدود 40 نفر از نمايندگان درخواست تصويب طرحي را دارند كه به موجب آن مدت اجراي آزمايشي قانون فعلي مجازات اسلامي براي دو سال ديگر تمديد شود.
عضو كميسيون امنيت ملي و سياست خارجي مجلس همچنين تصريح كرد: مجلس شوراي اسلامي در اين هفته بررسي 9 موافقتنامه و 10 طرح يك فوريتي را در دستور كار خود دارد كه از جمله اين طرح‌ها بررسي بازنشستگي قبل از موعد، بيمه كارگران ساختماني و تغيير ساعت رسمي كشور است كه البته اين طرح براي تعيين تكليف سال‌هاي آينده طرح و بررسي مي‌شود.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/05/06ساعت   توسط علی   | 

مدير اجرايي شركت نفتي شل:

فعاليت شل در ايران عليرغم فشار آمريكا ادامه مي‌يابد

خبرگزاري فارس: شركت انگليسي-هلندي شل اعلام كرد علي رغم فشارهاي آمريكا به فعاليت هاي خود در ايران ادامه مي دهد.

به گزارش خبرگزاري فارس به نقل از پرس تي وي،مدير اجرايي شركت نفتي شل با اشاره به انجام فعاليت هاي مقدماتي اين شركت براي مشاركت در يك پروژه پنج ميليارد دلاري در بخش گاز طبيعي ايران گفت علي رغم فشارهاي وارده از سوي صندوق هاي بازنشستگي امريكا اين فعاليت ها ادامه پيدا مي كند.
جرون ون در ويير با اشاره به اين كه فعاليت هاي اين شركت فعلا در مرحله مقدماتي و امكان سنجي قرار دارد گفت 12 ماه طول مي كشد تا ما تصميم نهايي خود براي مشاركت يا عدم مشاركت در اين پروژه را اتخاذ كنيم.
بر اسا اين گزارش صندوق هاي بازنشستگي امريكا از جمله پنج صندوق بازنشستگي نيويورك و سازمان كارمندان بازنشسته كاليفرنيا كه 700 ميليون دلار در شركت شل سرمايه گذاري كرده است بر شل و ديگر شركت هاي چند مليتي فشار مي اورند تا فعاليت هاي خود در ايران را متوقف كنند.
اين صندوق ها خود از سوي دستگاه هاي قضايي امريكا تحت فشار هستند تا سرمايه هاي خود از شركت هاي خارجي فعال در ايران را خارج كنند.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/05/06ساعت   توسط علی   | 

يك مقام انگليسي:

توافقي در مورد متن جديد قطعنامه عليه ايران نشده است

خبرگزاري فارس: يك مقام انگليسي ضمن تأكيد بر حل ديپلماتيك پرونده هسته‌اي ايران اعلام كرد، هنوز درباره متن جديد قطعنامه عليه ايران توافق نشده است.

به گزارش فارس به نقل از روزنامه الشرق‌الاوسط چاپ لندن، يك منبع در وزارت خارجه انگليس ديروز تأكيد كرد، تلاش‌ها براي تحميل مجازات‌هاي جديد و صدور قطعنامه سوم در شوراي امنيت سازمان‌ملل‌متحد عليه ايران ادامه دارد.
اين مقام وزارت خارجه انگليس افزود: برخي از مسؤولان بلندپايه اين تلاش‌ها را محرمانه رهبري مي‌كنند و تا رسيدن به توافقي با روسيه و چين نمي‌خواهند درباره اين نوع مجازات‌ها سخن بگويند.
بنابر اين گزارش، آمريكا و تروئيكاي اروپا (انگليس، فرانسه و آلمان) به تلاش‌هاي‌شان براي متقاعد كردن روسيه و چين درباره اعمال مجازات‌هاي بيشتر عليه ايران كه با توقف فعاليت‌هاي هسته‌اي‌اش مخالفت مي‌كند، ادامه مي‌دهند.
اين منبع انگليسي كه خواست نامش فاش نشود، گفت: متن نهايي اين قطعنامه كه بايد در شوراي امنيت صادر شود، مشخص نشده است.
وي با ادعاي اينكه بيشتر اين مجازات‌ها و بويژه فشارهاي سياسي بر نظام ايران تأثيرگذار است، مدعي شد: هدف از اين مجازات‌ها اين است كه براي ايران مشخص شود كه چالش طلبيدن جامعه بين‌المللي، بدون پاسخ نخواهد ماند.
اين منبع مدعي شد: بسياري از طرف‌هاي اقتصادي كه در صدد سرمايه‌گذاري در ايران بوده‌اند از تصميم خود به علت اين مجازات‌ها منصرف شده‌اند چنان‌كه فشارهاي سياسي به "محمود احمدي‌نژاد" رئيس‌جمهوري ايران در داخل نيز افزايش يافته است.
وي درباره احتمال رويارويي با ايران در پي صدور قطعنامه جديد در شوراي امنيت گفت:"نمي‌خواهيم از روند ديپلماتيك براي حل اين موضوع دور شويم."
وي افزود:"ما به پيشنهادي كه سال گذشته به ايران ارائه كرديم، پايبند هستيم."

+ نوشته شده در  شنبه 1386/05/06ساعت   توسط علی   | 

دبيركل حزب مردم‌سالاري:

مردم از سياست‌هاي احمدي‌نژاد در مسائل خارجي رضايت دارند

خبرگزاري فارس: دبيركل حزب مردم‌سالاري گفت: بخشي از موفقيت‌هاي هر دولت با همراهي افكار عمومي حاصل مي‌شود و در برهه كنوني، مردم از سياست‌هاي احمدي‌نژاد در مسائل خارجي رضايت دارند.

مصطفي كواكبيان امروز در گفت‌و‌گوي اختصاصي با خبرنگار فارس در سمنان افزود: اعتقادم بر اين است كه بخشي از موفقيت‌هايي كه در سياست‌هاي هر دولتي به دست مي‌آيد، از طريق همراهي و رضايت افكار عمومي حاصل مي‌شود و دولت نهم تاكنون توانسته است رضايت عمومي را در اتخاذ سياست‌هاي خارجي جلب كند.
وي تصريح كرد: هر دولتي كه رضايت شهروندان جامعه خود را بيشتر به همراه داشته باشد و بتواند افكار عمومي را طرفدار خود كند، به طور طبيعي سياست‌هايش، پايدار مي‌ماند و دولتمردان در فعاليت‌هاي خود موفق مي‌شوند.
دبيركل حزب مردم‌سالاري اظهار داشت: در روابط بين‌الملل دولت نهم باورمان بر اين است كه با توجه به تبليغاتي كه از طريق صدا و سيما و بيان سياست‌ها توسط مسئولان انجام مي‌شود، مردم تا حد زيادي از برنامه‌هاي دولت اصولگرا رضايت دارند.
كواكبيان تأكيد كرد: با در نظر داشتن رضايت‌مندي افكار عمومي از سياست‌هاي دولت احمدي‌نژاد، معتقديم اين دولت توانسته است از منافع ملي ايرانيان حمايت كند و در مقابل زورگويي‌هاي كشورهاي بيگانه بايستد.
وي اضافه كرد: اين نظر به طور يقين درست است و مردم با پيام‌ها و نظراتي كه به رسانه‌ها اعلام مي‌كنند، رضايت‌مندي خود را از دولت نهم به گوش مسئولان مي‌رسانند.
عضو شوراي هماهنگي جبهه اصلاحات خاطرنشان كرد: ايرادي را كه رهبر معظم انقلاب اسلامي بر دولت گرفتند و خواستار تقويت روابط عمومي‌ها و بخش اطلاع‌رساني دولت شدند، ما نيز قبول داريم.
كواكبيان افزود: دولت احمدي‌نژاد در دو سال گذشته به هيچ وجه تبليغات مناسبي را از فعاليت‌هايي كه انجام داده، نداشته است و روابط عمومي‌هاي وزارتخانه‌ها و دستگاه‌هاي اجرايي نتوانسته‌اند عملكرد دولت احمدي‌نژاد را به مردم منعكس كنند.
وي در پايان گفت: دولت بايد با اطلاع‌رساني مناسب فعاليت‌هاي خود را نزد مردم جلوه دهد و سخنانش را به گوش همه افراد برساند تا رضايت‌مندي مردم از سياست‌هاي دولت افزايش يابد.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/05/06ساعت   توسط علی   | 

وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي گفت‌وگو با فارس:

موج تعطيلي روزنامه‌ها و خبرگزاري‌ها را قبول ندارم

خبرگزاري فارس: وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي موج تعطيلي روزنامه‌ها و خبرگزاري‌ها در كشور را قبول ندارم و اتفاقات اخير يك روند غير طبيعي نيست .

محمدحسين صفار هرندي در حاشيه سفر به اردبيل در گفت‌وگو با خبرگزاري فارس افزود: به نظر من برخورد قضايي با چند روزنامه و خبرگزاري به دليل تخلفات صورت گرفته يك امر طبيعي است و اين كارها حتماً با دليل و سند صورت گرفته است .
وي با بيان اينكه تاكنون دستگاه فضايي به پلمپ يك خبرگزاري و روزنامه در كشور حكم داده است گفت: در مسير انتشار صدها نشريه وقوع چنين اتفاقاتي خيلي غيرطبيعي نيست .
صفار هرندي در ادامه تصريح كرد: لازم است كه در مورد بسته شدن روزنامه و خبرگزاري دستگاه‌هاي مرتبط بيايند و توضيح بدهند و به صورت شفاف به مردم علل توقيف و عدم فعاليت خود را ارائه بدهند .
وزير ارشاد با اظهار بي اطلاعي از روند فيلترينگ خبرگزاري كار ايران و محدوديت فعاليت اين خبرگزاري گفت: در جريان اين پرونده نيستم و پرونده اين خبرگزاري در جاي ديگر مفتوح است و تا زمان صدور راي نهايي نمي‌توان اظهار نظر دقيقي كرد .
وي به ساماندهي سايت ها و پايگاه‌هاي اطلاع رساني در كشور اشاره كرد و افزود: ما به تمام پايگاه‌هاي اطلاع رساني كه به ثبت رسيده اند اعلام كرديم كه جهت ساماندهي به آدرس اينترنتي اعلام شده مراجعه تا مشخصات آنها به ثبت برسد و ارائه همين مشخصات كافي است .
گفتني است، برخلاف اعلام قبلي، وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي حاضر به گفت‌وگو و نشست با اهالي و خبرنگاران استان اردبيل نشد كه اين امر نارضايتي و انتقاد برخي از خبرنگاران را در پي داشت .

+ نوشته شده در  شنبه 1386/05/06ساعت   توسط علی   | 


تمامی فمینیست های رادیکال و فمینیست‌های سوسیال آنارشیست درگیر یک سری امور مشترک هستند: اختیار هر فرد بر جسم خود؛ جایگزین هایی برای خانوادۀ متمرکز و دگر جنس گرایی؛ روش های جدید تربیت کودک که والدین و فرزندان را رها می‌سازد؛ اقتصاد فرد محور؛ به آخر رساندن کلیشه های جنسی در آموزش‌گاه‌ها، رسانه ها و محل کار؛ لغو قانون های مجازات، خط پایانی بر اقتدار، مالکیت و نظارت جنس مذکر بر زنان؛ فراهم آوردن ابزاری برای زنان به منظور توسعه مهارت ها و ارزش های مثبت خود؛ خط پایانی بر روابط عاطفی سلطه جویانه؛ و آن چه که موقعیت باورها (Situationist) چنین نامیده اند: «بازسازی زندگی هرروزه».
بنابراین موارد بسیاری است که فمینیست های رادیکال و فمینیست های آنارشیست بر روی آن توافق دارند. ولی فمینیست های آنارشیست درگیر چیزی بیش از این هستند. از آن رو که آنارشیست هستند هدفشان پایان دادن همۀ روابط قدرت است، همۀ موقعیت هایی که افراد می‌توانند به هم زورگویی کنند. برخلاف بعضی فمینیست های رادیکال که آنارشیست نیستند، به این که قدرت در دستان زنان بتواند جامعه را به سوی یک جامعه غیرقهری پیش برد باور ندارند. و برخلاف بیشتر فمینیست های سوسیالیست، به این که از یک جنبش توده‌ای با رهبری نخبه، چیز خوبی دربیاید، اعتقاد ندارند. به طور خلاصه نه حاکمیت کارگری و نه مادرسالاری می تواند زورگویی افراد را به هم پایان دهد. بنابراین هدفِ آن‌ها، برخلاف آن‌چه سوسیالیست‌ها بر آن مصر اند، تصرف قدرت نیست، بلکه لغو قدرت است.
بر خلاف عقیده رایج، همۀ سوسیال آنارشیست ها، سوسیالیست هستند. آن ها می‌خواهند ثروت را از دستان اقیلت درآورند و آن را میان همه افراد جامعه توزیع کنند؛ و بر این باورند که مردم نیاز دارند به جای زندگی انفرادی، با هم در یک جمع هم کاری کنند. با این وجود برای آنارشیست ها، موارد کلیدی همیشه قدرت و سلسله مراتب اجتماعی است. اگر یک حاکمیت حتی حاکمیتی از نمایندگان کارگران تداوم یابد، شکل های سلطه جویی را بازتولید می‌کند و افراد، دیگر آزاد نخواهند بود. ادامه‌یِ بقا یا داشتنِ آسایشِ اقتصادی برایِ آزادی مردم کافی نیست. آنان تنها زمانی آزاد می‌شوند که بر زندگی خود مختار باشند. اختیار زنان بر زندگی خود، حتی کم‌تر از اختیار مردان بر زندگی‌شان است. به دست آوردن چنین استقلالی و اطمینان از این که هر کسی از آن بهره مند است، هدف اصلی فمینیست آنارشیست هاست.
قدرت برای هیچ کس و برای همه: هر کس بر زندگی خود و نه دیگران.
در عمل:
این در تئوری است. در عمل چگونه است؟ مجدداً فمینیسم رادیکال و فمینیسم آنارشیست نقاط مشترک بیشتری با هم دارند تا با فمینیسم سوسیالیست. هر دو برای بنای سازمان های جایگزین کار می‌کنند و هر دو سیاست های فردی را بسیار جدی می‌گیرند. فمینیست های سوسیالیست معمولاً دوست ندارند این کار را به عنوان یکی از نیازهای انقلاب بپذیرند.
توسعه شکل های جایگزین سازمان ها به مفهوم ایجاد مراکز خوددرمانی به جای جدال بر سر داشتن تنها بیمارستان اصلی و هیأت مدیره‌اش است. یعنی گروه های خبری ویدئویی و روزنامه های زنان به جای تلوزیون و روزنامه های تجارتی؛ زندگی دسته جمعی به جای خانواده های متمرکز منفرد، مراکز رسیدگی به تجاوزات، شرکت های مواد خوراکی، مراکز مراقبت های روزانه زیر نظر والدین، مدارس آزاد، شرکت های چاپ، گروه های رادیویی جایگزین و غیره.
بله. ایجاد سازمان های جایگزین با ساختارهایی که تقلیدی از سرمایه داری و الگوهای سلسله مراتبی که برای ما بسیار آشنا هستند، چندان سودمند نیست. بسیاری از فمینیست های رادیکال به موقع این مطلب را تشخیص دادند: به این خاطر است که آن ها برای پدید آوردن تحول در نگاه زنان به جهان و به خود (از طریق گروه های آگاه گر) کار می کنند و به این خاطر است که برای ایجاد تغییر در شکل روابط کاری و روابط متقابل همکاری (از طریق گروه های کوچک بی سرکرده که در آن ها وظایف می چرخند و مهارت ها و دانش به اشتراک گذاشته می شوند) فعالیت می کنند. آن ها تلاش می‌کردند که چنین کاری را در یک جامعۀ سلسله مراتبی که هیچ الگویی جز نابرابری را ارائه نمی‌دهد پیاده کنند. بنابراین دانش نظری آنارشیست و الگوهای سازمان ها به کمک فمینیسم می‌آید. با تجهیز شدن به این دانش، فمینیست های رادیکال شاید از بعضی اشتباهاتی که مرتکب شدند، اجتناب می‌کردند و بهتر می‌توانستند از پس دشواری هایی که در تلاش برای دگرگونی هم زمان خود و جامعه روبه رو می شوند، برآیند.
برای مثال کشمکش کنونی بر سر «زنان قدرتمند» (strong women) و مورد بسیار نزدیک و مرتبط با آن یعنی رهبری را در نظر گیرید.وضعیت فمینیست های رادیکال این گونه خلاصه می شود:
1. زنان از قدرت فروکشیده شده اند چراکه به صورت منفرد از هم هستند و در روابط سلطه جویی و سلطه پذیری قرینه مردان شده اند.
2. مردان زنان را آزاد نخواهند کرد. زنان خود باید خود را آزاد کنند. اگر هر زن بخواهد به تنهایی عمل کند، این امر میسر نخواهد بود. بنابراین زنان باید با هم بر روی الگویی از همیاری متقابل کار کنند.
3. «خواهری قدرتمند است» ولی زنان جز در حالتی که در الگوهای مردانه سلطه جویی و سلطه پذیری بازنگری کنند، نمی توانند خواهرانه رفتار کنند.
4. شکل های سازمانی جدید باید گسترش یابد. نخستین شکل، گروه های کوچک بی سرکرده است؛ مهم ترین رفتارها که باید موردِ توجه قرار گیرند، برابری (egalitarianism)، همکاری و پشتیبانی متقابل و به اشتراک گذاری مهارت ها و دانش است.
اگر زنان بسیاری این مواضع را پذیرفتند، ولی زنان بیشتری بودند که نپذیرفتند. بعضی از همان آغاز مخالف بودند، بعضی نسخه اول آن را که پیاده سازیش مشکل بود، دیدند و با پشیمانی اظهار کردند که ایده های زیبا هیچ گاه کار نمی‌کنند.
سخنِ ایدئولوژیک آن ها که اصول اولیه «آنارشیست های نا آگاه» را رد کردند، بر دو سند متکی است که به سرعت از میان روزنامه های سازمان های آزادی خواه زنان جمع آوری شد: نخست سخن رانی آنسلما دل اولیو (Anselma dell`Olio) در دومین نشست زنان متحد (United Women) که در ماه مه 1970 درنیویورک سیتی برگزار شده بود. سخن رانی با عنوان «شاخه سازی و خود تخریبی در جنبش های زنان: استعفا نامه» دلایل دل اولیو را برای کنارکشیدن از جنبش زنان بیان می‌کرد. دومین سند «حاکمیت بی ساختار» جورین (Joreen) بود که نخست در سال 1972 در «موج دوم» (Second Wave) منتشر شد.هر دو مواردی را به نمایش گذاشتند از تجربه های عملی سازمانی و فردی که در آن زمان و امروز نیز برای جنبش زنان بسیار با اهمیت است.

«من آمده‌ام که آخرین کلام خود را با جنبش زنان بازگویم. من نابود شده‌ام. من سه سال و اندی پیش آموختم که زنان همیشه در مقابل هم می‌ایستند، خود تخریب اند و شور و تلاطم عقیمی دارند. من هیچ گاه خیال نمی‌کردم که روزی را ببینم که این شور و تلاطم، در هیات رادیکالیسم شبه تساوی‌گرا و در زیر پرچم زنان پیش‌رو، به چنین چهرۀ شریر و ترسناک چپ ضد انتلکتوئلی درآید و جنبش با دادگاههای زیرزمینی کوکلاس کلانی، برای درهم شکستن خواهرانی که خود را کنار کشیدند استفاده کند. البته من به حمله های شخصی عمدی و نفرت انگیزی که به زنانی در جنبش که به هر حال با رنج و زحمت در زندگی‌شان دست آوردی داشته‌اند، صورت می‌گرفت رجوع می‌کنم. اگر زن موفقی باشید به شما برچسب عنصر متزلزل فرصت طلب را می‌زنند، یک مزدبگیر بی وجدان که بر روی تن های بی جان خواهران از خود گذشته که توانایی های خود را مدفون کرده‌اند و آرزوهای خود را قربانی سرفرازی پرتلائو فمینیسم کرده اند، بخت خود را می‌جوید. اگر بد اقبال باشید و بی پرده سخن بگویید، شما را به دیوانه قدرت بودن، نژادپرستی و سرانجام بدترین عبارت ممکن متهم می کنند: "دارایِ ذاتِ مردانه".»
زمانی که آنسلما دل اولیو این خداحافظی را با جنبش کرد، دو کار انجام شد: برای بعضی زنان این پرسش را برانگیخت که زنان چگونه خواهند توانست روابط نابرابر قدرت را میان خود پایان دهند بی اینکه یکدیگر را نابود کنند. دیگران دقیقا خلاف این را نتیجه گرفتند: توجیه آسانی برای آن دسته از زنان که زنان دیگر را به گونه ای بسیار ناخواهرانه زیر تسلط خود داشتند. هر کس که در آن زمان در جنبش آزادی خواهانه زنان دخیل بود می‌داند که بیانات دل اولیو توسط بعضی زنان به این سبک برگردانده شد: خود را مثبت، قوی و بااستعداد بخوانید و آن گاه می‌توانید به رفتار ظالمانه، زشت و بی روح خود برچسب مناسبی بزنید. زنانی که در نقش قهرمانان تراژدی که به دست خواهران حسود و گمراه (و البته بی استعدادتر) خود حرام شده بودند، می‌توانستند به ابراز همدردی از بعضی زنان دیگر چشم بدوزند.
به همین صورت، زنانی که در آن زمان در جنبش دخیل بودند می‌دانند که بسیاری از سخنانی که دل اولیو بر زبان راند نبایستی رخ می‌داد ولی رخ داد. البته صرف داشتن دانش آنارشیسم برای پیش گیری از حمله های تبعیض آمیز بر زنان، کافی نیست. اما در چالش آموختن راه های نو ارتباط و همکاری با یکدیگر، چنین دانشی ممکن است (تنها ممکن است) بتواند از بعضی خطاهای ویرانگر جلوگیری کند.
انگیزۀ این خطاها، به طور طعنه آمیزی، از بیزاری فمینیست های رادیکال از شکل های مرسوم قدرت و روابط شخصی غیرانسانی که نتیجه‌اش تسلط دسته‌ای بر دسته‌ای از افراد دیگر است، ناشی می‌شد. زمانی که فمینیست های رادیکال و فمینیست های آنارشیست از نابود کردن قدرت سخن می‌گویند، منظورشان خلاصی از همۀ سازمان ها، همۀ شکل های سوسیالیسم، همۀ راه هایی که افراد یکدیگر را تهدید کنند و اکتفا به اعمالی که افراد با رضایت انجام می‌دهند، است.
مشکل عمده در تعریف ذات تهدید در جنبش زنان سربرداشت. عناد با «زن قوی» آن جا آغاز شد که او دست کم بالقوه می‌توانست زنانی که نسبت به او کمتر استخوان‌دار، با اعتماد به نفس و مثبت بودند را تحت تسلط قرار دهد. تهدید معمولاً زیرکانه‌تر از اجبار فیزیکی یا مجازات های اقتصادی است. فرد می‌تواند افراد دیگر را تهدید کند بی اینکه شغلشان را بگیرد، به آنها ضربه بزند یا در زندان بیندازدشان.
قضیه «زنان قوی» با مزیت های فوق‌العاده داشتن مطرح شد. آن ها اغلب بیشتر می‌دانستند و به طور یقین دیر زمانی بوده است که بر جامعه فائق آمده بودند؛ جامعه‌یی که رفتار زنان کلیساروی انفعالی، کم رو و مطیع را الگو معرفی می‌کرد و به زنان می‌آموخت که وقتی چیزی سرگرمشان نکرده است لبخند بزنند، وقتی فریاد در گلو دارند زمزمه کنند و وقتی کسی گستاخانه به آن ها خیره می‌شود چشمان خود را پایین بیندازند. زنان قوی از صحبت در جمع هراسان نبودند، از انجام کارهای مردانه یا دست زدن به کارهای تازه نگران نمی‌شدند. یا شاید این چنین به نظر می آمد.
اگر یک زن قوی را با یک زن ضعیف در یک گروه قرار دهید، او مشکل ساز می شود. چگونه سلطه جویی نکند؟ چطور همه مهارت های به سختی فراگرفته خود را، اعتماد به نفس خود را با خواهرش به اشتراک گذارد؟ از سوی دیگر یک زن ضعیف چگونه می‌آموزد که برای خود زندگی کند؟ چگونه می‌توان حتی تصور رابطه متقابل را در یک موقعیت یک طرفه داشت؟ خواهرانه بودن وقتی عضو ضعیف احساس برابری با عضو قوی نمی کند؟!
مسائل پیچیده‌ای وجود دارد که پاسخی برایشان نیست. شاید نزدیک ترین پاسخی که می‌شود یافت شعار آنارشیست ها «ملت قوی به رهبر نیاز ندارد» باشد. کسانی از ما که بقای خود را در تسلط بر دیگران می‌بینند همانند کسانی که بقای خود را در پذیرش سلطه می‌بینند باید خود را در جامعه بازسازی کنند، گونه‌ای که قوی باشیم بی اینکه بازی‌های سلطه و سلطه پذیری را اجرا کنیم، سرنوشت خود را به دست گیریم بی اینکه سرنوشت دیگران را به دست گیریم. این نه با گماردن افرادی شایسته برای اداره امور یا با پیروی از خط و مشی حزب و دسته های شایسته، شدنی است و نه با نشستن و تکرار بی نهایت خطاهایمان. تنها با تلاش، با موفقیت های کوچکمان، با شکست و باز با موفقیت های کوچک بیشترمان، خود و جهان خود را از نو خواهیم ساخت. و در طول این راه قوی‌تر و به خود متکی‌تر می شویم.
اگر آنسلما دل اولیو فمینیست های رادیکال را در تجربه های فردی نقد کرد جورین علامت سؤال بزرگی در مورد ساختار سازمانی پیش کشید. «حاکمیت بی ساختار» خاطرنشان می کند که هیچ گروه بی ساختاری نمی‌تواند وجود داشته باشد و کسانی که ادعا می‌کنند «هست» خود را فریب می‌دهند. همۀ گروه ها ساختار دارند: تفاوت در آشکار و صریح بودن آن است. اگر نهان باشد، سردسته های نامرئی وجود دارند که گروه را کنترل کنند، حتی اگر همه چه رهبران و چه پیروان این کنترل را انکار کنند یا اشتباه گیرند، چنین سردسته‌هایی وجود دارد. این حاکمیت بی ساختارگونه است و برای غلبه بر آن گروه ها باید با ساختارهایی صریح و شفاف بنا شوند که اعضا بتوانند به آن اعتماد کنند.
هر فمینیست آنارشیست به گمان من با تجزیۀ تحلیل های او تا این مرحله و نه بیشتر موافق است. چراکه آن چه جورین گفت یعنی «گروه های بی ساختار بی رهبر» در عمل نمی تواند از مرحله صحبت فراتر رود. نه تنها فقدان ساختار بازگروه ها بلکه کوچک نبودن آن‌ها و عدم تأکید بر سخنان روشنگرانه، آن را غیرکارآمد می‌ساخت.
جورین نگفت که گروه های زنان باید به صورت سلسله مراتبی ساختاربندی شوند. در واقع فراخوان او برای رهبری‌ای بود که «غیرمتمرکز، انعطاف پذیر، باز و موقتی» باشد؛ سازمان هایی را خواستار بود که به طور قابل ملاحظه‌ای بر اساس توزیع قدرت در میان بیشتر افراد، چرخش وظایف، به اشتراک گذاری مهارت ها و نشر اطلاعات و منابع، بنا شوند. کل اصول مثبت آنارشیست ها برای سازمان ها! ولی انکار او در مورد روشنگری و تمایل او به سازمان های بزرگ ملی-محلی عمیقاً به‌جامانده از راه گذشتگان برای حل و فصل امور بود و به طور غیر صریح تداوم ساختارهای سلسله مراتبی را می‌پذیرفت.
گروه های بزرگ به نحوی سازمان‌دهی می‌شوند که قدرت و تصمیم‌گیری به اقلیتی تفویض می‌شود، البته به جز زمانی که از یک شبکه هماهنگ هم سطح از مجموعه های کوچک صحبت شود، ولی او به چنین شبکه‌ای اشاره نکرده است. چگونه گروهی مانند NOW با شصت هزار عضو در سال 1970 می‌تواند این گونه وظایف را بچرخاند، مهارت ها را به اشتراک گذارد و تضمین کند که همه اطلاعات و منابع برای هر کسی قابل دسترسی است؟ البته که نمی‌تواند. چنین گروه هایی یک مدیر عامل نیاز دارند و یک هیأت مدیره و یک دفتر ملی و یک عضویت؛ برخی اعضا محلی هستند و برخی اعضا متفرقه. گروه هایی این چنین آزادی بلافصل چندانی ندارند و کمتر به اعضای خود راه های نوی کار و ارتباط متقابل را آموزش می‌دهند.
اثر منفی آن تلاش برایِ رسیدن به «حاکمیت بی ساختار» این بود که سازمان معظم، ساختار رسمی و عملکرد صریح موفق را به گونه‌ای به هم ربط داده، این ارتباط را در ذهنِ بسیاری جا انداخت. بسیاری زنان احساس کردند که برای مبارزه با فشار اجتماعی وجود یک سازمان بزرگ ضروری است و هر چه بزرگ تر بهتر. تفکر «قدرت در برابر قدرت بر می‌خیزد»: شما یک فیل را با تفنگ بادی نمی‌کشید و نیز یک حکومت پدرسالار را با گروه اندکی به زیر نمی‌کشید. برای زنانی که قضیۀ «هر چه بزرگتر کارآمدتر» را می‌پذیرند، انتخاب های سازمانی به گروه های آزادی‌خواه بزرگی مانند NOW یا سازمان های سوسیالیستی که از دستۀ سازمان های کلان هستند، محدود می‌شود.
با وجود بسیاری چیزهای قابل تأمل، این منطق در اشتباه است. «فشار اجتماعی» یک هویت متجسم متورم سترون و ساختگی است که از آن رو قابل باور است که به طور گسترده‌ای بر بسیاری از ما وارد می‌شود. ولی مهم نیست این فشارها تا چه حد رسوخ کننده باشند، یا تا چه حد قابل پیش بینی، تقریباً همیشه از طرف یک فرد به ما اعمال می‌شود، حتی اگر آن فرد از آژانس مسکن یا فردی از طبقه، جنس یا نژاد مسلط باشد. یورش های پلیس به گردهمایی نیروهای ما بسیار اندک است؛ ولو این که مأمور پلیس، مدیر یا شوهری که جنسیت برتر تفویض شدۀ خود یا جایگاه مدافع قدرت‌گرایی خود را به همراه دارند در مقاطعی از زندگی روزمره با ما برخورد دارند. فشار سازمانی در یک مقیاس گسترده وجود دارد ولی به ندرت نیاز است که توسط یک گروه بزرگ به آن حمله کرد (در حقیقت به ندرت می‌توان به آن حمله کرد). تاکتیک های جنگی یک گروه کوچک (گاهی حتی توسط اشخاص) در این رابطه بسیار خوب عمل می‌کند.
اثر نامطلوب دیگر آن تلاش برای «حاکمیت بی ساختار» تغذیۀ آنارشیست های کلیشه‌ای بود (مردم تا گرسنه نباشند چیزی را نمی‌بلعند). درحقیقت سوسیال آنارشیست ها در برابر ساختار مقاومت نمی‌کنند: حتی مخالف رهبری نیستند مشروط بر این که برای این رهبری هیچ مزیت و پاداشی در پی نباشد، موقتی باشد و محدودۀ وظایفش نیز مشخص باشد. با این حال، آنارشیست ها که می‌خواهند ساختارهای سلسله مراتبی را براندازند تقریباً همیشه بر این کلیشه بوده‌اند که هیچ ساختاری نمی‌خواهند. متأسفانه از دسته‌ای درهم و سردرگریبان زنان آنارشیست که بی سمت و سو می‌روند، تصویربرداری شده است. برای مثال در سال 1976، گست (Guest) متن ویرایش شدۀ مصاحبه‌ای با شارلوت بانچ (Charlott Bunch) و بورلی فیشر (Beverly Fisher) را که با شبکۀ رادیویی فمینیست در سال 1972 انجام داده بود، دوباره منتشر ساخت. از یک جهت قابل توجه‌ترین قسمت مصاحبه این بود که ناشران گست احساس کردند که موارد مطرح شده هنوز در سال 1976 موضوع روز است. ("ما همان رهبری و شوکت بی ساختار ازنفس افتادۀ پنج سال پیش را می‌یابیم" ص. 13). ولی آن چه که در آن زمان بانچ ناچار شده بود بگوید نیز بی‌نهایت جالب بود: بر اساس گفتۀ او تأکید بر حل مشکلات ساختار و رهبری «یک تمایل قوی آنارشیستی شمرده می‌شود، که خوب ولی غیرواقعی است" (ص. 4). آنارشیست هایی که غیرواقع‌بین خوانده شوند متوجه خواهند شد که غیرواقعی بودن اندیشۀ آنان، ازقرار معلوم، در همان مشکلاتی نهفته است که جنبش زنان در سازمان‌دهی خود با آن مواجه بود: مشکلات رهبری، مشکلات داشتن «رهبرانی» تحت نفوذ رسانه ها، دشواری جذب زنان علاقمند ولی غیر یکپارچه، دشواری‌های حضور زنان طبقۀ متوسط که فرصت‌های بسیاری در دست داشتند، مشکل بی نظمی جنبش، مشکل اندک بودن گروه های کاری که زنان می‌توانستند به آن ها ملحق شوند، مشکل خصومت با زنانی که تلاش می‌کردند از خود راهبری یا پیش‌رو بودن نشان دهند. یک اتهامنامۀ سنگین! ولی این مشکلات بسیار ملموس، نه توسط آنارشیسم ایجاد شده است و نه توسط نخبه‌گرایی یا رفرمیسم قابل درمان است. فمینیست‌ها با زدن برچسب «آنارشیسم» به این دشواری های سازمانی، از یک اصل بدیهی آنارشیسم چشم‌پوشی کرده‌اند و در همان حال (هر چند ظاهراً از آن آگاه نیستند) راه کارهایی ارائه می‌دهند که آنارشیستی هستند. بانچ و فیشر الگویی از رهبری را پیش کشیدند که در آن هر کس در تصمیم گیری سهیم است و رهبری مختص یک موقعیت مشخص است و محدودیت زمانی دارد. فیشر NOW را برای «رهبری سلسله مراتبی که در برابر عضوگیری گسترده پاسخگو نیست» نقد می‌کند و بانچ اظهار می‌دارد که «رهبری یعنی افرادی که پیش گام اند، کارها را پیش می‌برند، ایده دارند، منتظر آغاز کردن چیزی نو هستند، و مهارت های خاصی در زمینه های متفاوت به نمایش می‌گذارند» (ص. 8). آنان چگونه خود را مانع سکوت زنان در برابر تصورات غلط تساوی‌گرایی بدانند؟ «تنها راهی که زنان می‌توانند پایین کشیده شدن زنانی که قوی هستند را متوقف کنند، این است که خود را قوی کنند» (ص 12). یا همان گونه که پیش‌تر گفتیم یک ملت قوی نیازی به رهبر ندارد. به پیش!

نویسنده: کارول ارلیخ
به نقل از: منتخب آثار آنارکوفمینیستی
مترجم: آرزو مختاربان

+ نوشته شده در  شنبه 1386/05/06ساعت   توسط علی   | 

 
متحول کردن جهان و تغییر ساختار زندگی فردی هر دو یک مفهوم واحد هستند.

فرد محور سیاست هاست.
آنارشیست ها عادت کرده‌اند، بشنوند که نظریه‌ای که بتواند در بنا نهادن جامعه‌ای نو یاری دهنده باشد، کم دارند. در بهترین حالت، بدگویان از سر لطف می‌گویند آنارشیسم به ما می‌گوید که چه نکنیم. دستِ بوروکراسی یا نظام سلسله مراتبی را باز نگذارید، تصمیم‌گیری را به گروه‌هایِ پیش‌رو وا نگذارید، مرا زیر پا له نکنید، هیچ کس را زیر پا له نکنید. براساس این دیدگاه آنارشیسم اصلاً یک نظریه نیست. بلکه یک سری تمرینات احتیاط آمیز است، ندای وجدان آزادی خواه؛ همواره آرمان گرا گاه اندکی گمراه، بیشتر بی مورد ولی یادآورنده‌ای لازم.
چیزی بیش از یک واقعیت سطحی در این خرده‌جویی وجود دارد. به همان ترتیب گوناگونی‌ای در افکار آنارشیستی وجود دارد که چهارچوب نظری تحلیل‌گران جهان و اقدام برای تغییر آن را فراهم می‌کند. شاید فمینیست های رادیکال که می‌خواهند «آن گام بزرگ در راه پیش برد آگاهانۀ نظریه» را بردارند، در موقعیت‌باوری (Situationism) انرژی بالقوه‌ای می‌یابند.
ارزش موقعیت‌باوری برای یک تحلیل فمینیست آنارشیستی این است که آگاهی سوسیالیستی از اولویت داشتن فشار سرمایه‌داری را با تأکید آنارشیستی بر روی تحول کل جامعه و زندگی شخصی افراد ترکیب می‌کند. نکته‌ای که در مورد فشار سرمایه‌داری اهمیت دارد این است که: به نظر می‌آید آنارشیست ها بیش از معمول نسبت به این اصل ناآگاهند که چنین سیستم اقتصادی‌ای بیشتر افراد را نابود می‌کند. ولی سوسیالیست ها (به ویژه مارکسیست ها) نیز چشمانِ خود را پاک بر این واقعیت می‌بندند که مردم در هر جنبۀ زندگی‌شان تحت فشارند: کار، گذراندن اوقات بیکاری، فرهنگ، روابط شخصی و همه و همه. و تنها آنارشیست ها ناکید دارند که مردم خود باید شرایط زندگی خود را متحول کنند. جز این، شدنی نیست، نه توسط گروه ها و دسته ها و نه اتحادیه ها، نه «سازمان دهندگان» و نه هیچ کس دیگر.
دو مفهوم اصلی موقعیت باوری «کالا» (commodity) و «نمایش» (spectacle) است. سرمایه داری همۀ روابط اجتماعی را روابط کالامحور کرده است: قوانین بازار بر همه حکم می‌رانند. مردم نه تنها در ذهنیت تنگ اقتصادی، تولید کننده و مصرف کننده، هستند بلکه ساختار اصلی زندگی روزمره‌شان بر روابط کالامحور بنا شده است. جامعه را به عنوان کل می‌بینیم؛ مجموعه‌یِ روابط اجتماعی و ساختارها، این نتیجه‌یِ اصلی اقتصاد کالامحور است. چنین چیزی به ناچار مردم را نه تنها از دست رنجشان که از زندگی‌شان جدا می‌کند، چون که مصرف کننده بودن در روابط اجتماعی، فرد را به یک ناظر منفعل زندگی خود بدل می کند. بنابراین نمایش محصول فرهنگی‌ای است که از اقتصاد کالامحور تولید می‌شود؛ صحنه آماده است، نقش ها یک به یک اجرا می شود، وقتی خیال می‌کنیم خوشحالیم دست می‌زنیم، وقتی خیال می‌کنیم خسته‌ایم دهن دره می‌کنیم ولی نمی‌توانیم از نمایش دست بکشیم. چراکه بیرون از تئاتر جهان دیگری برای ما وجود ندارد.
در زمان های اخیر، با این وجود صحنۀ نمایش اجتماعی در حال فروپاشی است و بنابراین امکان بنا کردن جهان دیگری خارج از تئاتر وجود دارد. این بار یک دنیای واقعی، که در آن هر کدام از ما به راستی نه به عنوان مفعول که به عنوان فاعل نقشی ایفا کنیم. عبارتی که موقعیت‌باورها برای این اتفاق به کارمی‌برند این است: «بازسازی زندگی روزمره».
چگونه زندگی روزمره قرار است بازسازی شود؟ با خلق فرصت هایی برای تمییز دادن رفتار طبیعی چیزها؛ فرصت هایی که مردم را از روش های مرسوم اندیشیدن و رفتار کردن بیرون بیاورد. مردم تنها در آن حالت قادر به عمل خواهند بود و خواهند این نمایش ساختگی و اقتصاد کالایی را درهم بشکنند ؛ چه در غیرِ این صورت این سرمایه داری در همه‌جا جاری و فعال است. تنها در آن زمان قادر خواهند بود که زندگی هایی آزاد و غیرهمگون خلق کنند.
حاصل این سازش سیاسی، تئوری آنارشیسم سوسیالیستی با تئوری فمینیسم رادیکال، درخور توجه است. مفاهیم کالا و نمایش به ویژه در مورد زندگی زنان مصداق دارد. در واقع بسیاری از فمینیست های رادیکال بی اینکه خود را موقعیت‌باور بدانند این موضوع را با جزئیات تبیین داده‌اند. این نگاه، با نشان دادن جایگاه زنان به عنوان یک عضو حیاتی برای جامعه به عنوان کل، ولی همزمان بی اینکه نقشی در بازی های سوسیالیست های منشعب داشته باشند، تحلیل ها را بازتر می‌کند. فشار بر زنان بخشی از فشار کل بر افراد در یک اقتصاد سرمایه داری است، ولی کمتر از فشارهای دیگر نیست. از دیدگاه موقعیت‌باورها شما نباید الزاماً جزو دسته‌ای مشخص از زنان باشید؛ یا عضوی از پرولتاریا، یا حتی یک کارگر صنعتی یا بر فرض کسی که از خود هیچ دارایی‌ای ندارد، تا تحت فشار خوانده شوید. شما ناچار نیستید که تشنه لب برای مانیفست های سوسیالیست ها منتظر بمانید که به شما دیکته کنند شما شایستگی هایی دارید؛ به عنوان بانوی خانه (بازآفرینی نسل دیگری از کارگران)، به عنوان یک کارمند دفتری، به عنوان یک دانش‌آموز یا یک استاد میانه‌حال که توسط دولت استخدام شده است (و بنابراین بخشی از «طبقه کارگر نوین»). شما ناچار نیستید بخشی از جهان سوم باشید یا یک همجنس‌گرا یا یک زن پا به سن گذاشته یا یک مسئول پذیرش بهزیستی. همۀ این زنان در اقتصاد کالایی مفعول هستند؛ همه ناظران منفعل این نمایش هستند. به وضوح بعضی زنان در موقعیت های بدتری نسبت به دیگران قرار دارند، ولی به هر حال هیچ کدام در همۀ جنبه های زندگی‌شان آزاد نیستند.

نویسنده: کارول ارلیخ
به نقل از: منتخبِ آثارِ آنارکوفمینیستی
مترجم: آرزو مختاریان

تهيه و تنظيم از:محمد توانا

+ نوشته شده در  شنبه 1386/05/06ساعت   توسط علی   | 


فرض کنیم شما زنی در یک جامعه سرمایه داری هستید. از همه سو سرخورده می شوید: شغل، صورت حساب ها، شوهر (یا شوهر سابق)، درس و مدرسه بچه ها، کارهای خانه، زیبا بودن، زیبا نبودن، برانداز شدن، برانداز نشدن (و به نوعی شنیده نشدن) و... اگر در مورد همه این ها و اینکه چطور با هم جفت و جور شده اند و اینکه چه چیز باید تغییر کند، فکر کرده اید و به دنبال کلماتی برای بیان اصل مطلب هستید احتمالا باید «فمینیسم سوسیالیستی» را پیش بکشید.
همه شواهد گواه بر این است که بسیاری از زنان به عنوان راه کاری برابر مشکل پابرجای سکسیسم (نابرابری‌یِ جنسی یا نابرابری‌یِ گرایش‌جنسی، ازجمله حقوقِ نابرابرِ زن و مرد، تحقیرِ زنان، تحقیرِ هم‌جنس‌گرایان و غیره)، «فمینیسم سوسیالیستی» را پیش کشیده اند.امروزه سوسیالیسم (در نسخه های به طور حیرت آوری گوناگونش) برای بسیاری از مردم شناخته شده است، چراکه حرف برای گفتن بسیار دارد: پرداختن به کارگران، نهادی از نظریه های انقلابی که مردم می توانند به آن استناد کنند (چه آن را خوانده باشند و چه نخوانده باشند) و چندین نمونه موجود از کشورهای صنعتی شده که ساختارشان از ایالات متحده و متحدینش متفاوت است.
برای بسیاری از فمینیستها، سوسیالیسم از آن رو که به آخر رساندن نابرابری اقتصادی برای زنان کارگر را وعده می دهد، گیرایی دارد. به علاوه سوسیالیسم در عین حال که در برابر کمرنگ شدن دیدگاه های رادیکال خود موضع می گیرد، به آن دسته از زنان که معتقدند یک تحلیل فمینیستی صرف نمی تواند همه نابرابری های موجود را دربرگیرد، وعده نگرشی بازتر را می دهد.
بنابراین به دلایل موجهی، زنان در این اندیشه هستند که آیا «فمینیسم سوسیالیستی» به عنوان یک نظریه سیاسی، کارآمد هست یا خیر. به نظر می رسد فمینیست های سوسیالیست هم معقول و هم رادیکال هستند؛ دست کم از قرار معلوم بیشتر آنها نسبت به دام های مصالحه‌جویی و خودپرستی که تعداد فزاینده ای از زنان در آن فرو می افتند، حس منفی قوی ای دارند.
برای یسیاری از ما که کمتر خیال پرداز هستیم، تصورِ قوم آمازون، با سپاهی از زنان نیرومند قبیله که رو به غروب آفتاب بتازند غیرواقعی و بی‌فایده است. موضوع جدی تر، وسوسه ذهنی حاکم نسبت به الهه های بزرگ و دیگر نشانه های همگون پرستش، سحر، جادو و احضار ارواح است. من به عنوان یک فمینیست که نگران تغییر ساختار جامعه است این قضیه را بی‌زیان نمی‌یابم.
مورد اول:بیش از چهارصد زن در آوریل 1976 به بوستون رفتند تا در نشست روحانی زنان که قسمت عمده ای از آن به بررسی موضوعات ذکر شده اختصاص داشت، شرکت کنند. آیا ممکن نبود انرژی نهفته در سرودها که به جای آخرین نواهای پیروزی می نشست و کارگاه هایی برای تعلیم رقص شکم، و برپایی مراسم دینی ماهانه، صرفِ کاری بس بهتر و زنانه تر شود؟
مورد دوم: بر اساس گزارش های دست کم یک روزنامه فمینستی، گروهی از روسپیان سعی داشتند که سوزان ساکس را از زندان فراری دهند.اگر آنها صادقانه گمان می کردند که چنین کاری او را آزاد خواهد ساخت پس به کلی از واقعیات ناشی از فشارهای جامعه مردسالار به دور بودند. و اگر قرار بود که این یک شوخی خوش دلانه باشد پس چرا هیچ کس به این شوخی نمی خندد؟
خطری که از طرف رفرمیسم علایق زنان را تهدید می کند از آن بازیهای غریب احضار روح بسی بزرگتر است.من می دانم که «رفرمیست» عبارتی است که می تواند در بسیاری راه ها به کار رود که هیچ کدام نه شرافت مندانه هستند و نه چندان درخور فایده. عموما برای ابراز خلوص نیت فرد، یا برای بیان اینکه هر نوع فعالیت سیاسی یک دست، فاقد ارزش است چراکه کار سیاسی در ذات خود تغییر پذیر است. در پاسخ، برخی فمینیست ها به گونه ای متقاعد کننده اظهار داشته اند که انواع صحیح رفرم می تواند یک جنبش رادیکال را بنا نهد.
به همین صورت بعضی موضع گیری های رفرمیست ها انرژی زنان را هرز می برند، توقع تغییرات بزرگ بر می انگیزانند و از آن جا که نمی توانند از پس آن برآیند گمراه کننده و مخرب هستند. بهترین (یا بدترین) نمونه، مبارزاتِ انتخاباتی است. برخی از سوسیالست ها تحت تاثیر نشانه هایی از «پیشرفت گام‌به‌گام» در این دام می افتند. شما نمی توانید با ابزار غیر آزادی خواهانه خود را آزاد کنید. انتخاب گروهی تازه از سیاستمداران (هر قدر خواهرانه) برای اداره کردن همان سازمان های قدیمی معیوب که در نهایت شما را اداره می کنند، چیزی را پیش نخواهد برد. زمانی که گروه اکثریت سازمان ملی زنان (National Organization of Women`s Majority Caucus) (شاخه رادیکال آن سازمان) با همان ابزاری که شامل سیاست های انتخاباتی است، از زنان می خواهد که از آنان «در خروج از جریان اصلی به انقلاب» پیروی کنند، همگی در اعماق آن چه که پیش از این بوده و هست فرو می روند.
شیوه های انتخاباتی یک دام آشکار هر روزه است. حتی بسیاری از غیر رادیکال ها آموخته اند که از آن پرهیز کنند. یک مورد زیرکانه دیگر، ظاهر شدن سرمایه داری در هیات «قدرت اقتصادی زنانه» است. برای مثال شبکه اقتصادی فمینیستی (Feminist Economic Network) را در نظر بگیرید. این نام به راحتی می تواند شما را فریب دهد.در ظاهر شبکه ای بود از فعالیت های تجاری جایگزین به منظور حذف سرمایه داری از طریق ایجاد اقتصاد خودکفا برای زنان. این یک عقیده فریبنده است. با این وجود نخستین پروژه بزرگ FEN در آوریل 1976 در دیتروت بازگشایی شد. با پرداخت سالیانه 100 دلار به عنوان حق عضویت، زنان عضو می توانستند در استخر خصوصی شنا کنند، در بار خصوصی نوشیدنی بیاشامند و در دسته ای از مغازه ها با تخفیف خرید کنند. FEN به کارمندان زن خود به ازای هر ساعت کار 2.50 دلار پرداخت می کرد. لورا براون، گرداننده FEN این اقدام را«"آغاز انقلاب اقتصاد زنانه» خواند.
از زمانی که برچسب «انقلاب» به آن دو حقه قدیمی (شیوه‌ها انتخاباتی و سرمایه‌داری) زده شده است، واژه انقلاب زیر و رو شده است. تعجب آور نیست که برای بسیاری از زنان که نمی خواهند روسپی، سیاهی لشکر، سناتور یا سرمایه داری خرده پا باشند، ولی می خواهند در خلق یک جامعه متحول شده، آزار جنسیتی را پایان دهند، شاخه سوسیالیستی فمینیسم به سرچشمه زلال انقلاب بدل شود. «فمینیسم آنارشیستی» می توانست چهارچوب نظری پرباری را ارائه دهد ولی بسیاری از فمینیست ها حتی نام آن را نشنیده اند یا اگر هم شنیده باشند آن را با نیروی کمکی مردانه اشتباه می گیرند.
فمینیسم سوسیالیستی، مجموعه ای از تشکل های سیاسی را تغذیه می کند. از یک سو مراکز افسرده و رنگ باخته گروه های چپ سنتی هستند، گروه‌هایی مانند حزب کمونیست انقلابی (Revolutionary Communist Party) یا همان اتحادیه انقلابی (Revolutionary Union) سابق، اتحادیه اکتبر (October League) و حزب کارگران جهانی (International Workers Party). زنان بسیار اندکی این تشکل ها را مأنوس یافتند. از سوی دیگر، زنان زیادی به سوی تشکل های انتخاباتی پرچالش که توسط گروه های چپ نو تازه نفس مانند جنبش نوی آمریکایی (New American Movement) یا اتحادیه های مستقل زنان سازمان یافته اند، کشیده می شوند.
فمینیست سوسیالیست های متجدد فراخوان جدی وقابل درکی برای پیوستن زنان نا همگون به صفوف خود آغاز کرده اند. در مقابل گروه های چپ سنتی افراطی از ایده با هم کارکردن زنان هم جنس گرا، تجزیه طلب ها و دیگر فمینیست های ژولیده و نامتناسب با میراث داران فرهیخته مارکس، تروتسکی (هرچند تروتسکیست ها قابل پیش بینی نیستند)،استالین و مائو به طور گسترده ای سرباز زده اند. بسیاری از آنان نظریه جنبش زنان مستقل که به همه امور زنان بپردازد را رد می کنند. از نظر آنها، این جنبش مختص زنان بورژوا (ملعون ترین اصطلاح مارکسیست ها!) است که به «کار خود» سرگرمند و این «طبقه کارگری را تجزیه می کند».چراکه بر اساس فرضیه جالبشان، در طبقه کارگر، کندذهن ترین افراد قرار دارند.
بعضیشان حس منفی بیمارگونه ای به زنان هم جنس گرا دارند: انگشت نما ترین شان اتحادیه اکتبر و حزب کمونیست اتقلابی هستند که البته تنها نبودند. در این سیاست نیز مانند سیاست های دیگر، خط فکری ضد زنان هم جنس گرای کشورهای کمونیستی دنبال می شد. برای مثال در سالهای نخست 1970، حزب کمونیست انقلابی (RCP) در بیانیه ای (بازمی گردد به روزهای پیش از تشکیل حزب، وقتی که اتحادیه انقلابی سابق بود) مواضع خود را منتشر ساخت و در آن اعلام کرد هم جنس گرایان «در منجلاب و کثافت انحطاط بورژوازی فرو رفته اند» و آزادی هم جنس گراها «ضد طبقه کارگر و ضد انقلاب است». هیچ یک از گروه های چپ سنتی با این مساله که زنان، خارج از قلمرو پرولتاریا نیز تحت فشار قرار دارند، به راحتی کنار نمی آیند. البته طبقه کارگر به طور شگفت آوری یک مفهوم انعطاف پذیر است: در کشمکش های کنونی میان چپ ها، این مفهوم از کارگران تولیدگر آغاز می شود، تا هر فردی که دست رنجش را برای دست مزد می فروشد یا هر فردی که برای امرار معاش به دیگری وابسته است. این تقریبا همه ما را در بر می گیرد. (پس اگر نود درصد مردم آمریکا واجد شرایط هستند، چرا هنوز انقلاب نشده است؟!)
فمینیست های سوسیالیست متجدد از هر راه مبتکرانه ای سعی می کنند که یک هسته مرکزی از افکار مارکسیسیت‌لنینیست ایجاد کنند، آن را به روز نگه دارند و به فمینیسم رادیکال هم روزگار خود پیوندش زنند. گاهی نتایج غیر معمولی به همراه دارد. در جولای 1975، زنان جنبش نوینِ آمریکایی و تعدادی از گروه های مستقل، نخستین کنفرانس ملی در مورد فمینیسم سوسیالیستی را برپا کردند. به ویژه اینکه به طور گسترده ای درباره آن تبلیغ نشده بود ولی همه از دیدن انبوه جمعیت زنان (بیش از ششصد نفر و تعداد بیشتری که بازگشتند) که می خواستند تعطلات آخر هفته 4 جولای را در Yellow Spring اوهایو بگذرانند، حیرت زده بودند.
با خواندن متن سخن رانی های کنفرانس و هم چنین نظرات متعددی که توسط دیگر زنان حاضر نوشته شده بود، روشن نیست که تصور سازمان دهنده گان کنفرانس از ارائه عنوان «فمینیسم سوسیالیستی» چه بوده است. «اصول یک پارچگی» که پیش از کنفرانس تهیه و تنطیم شده بود دو موردی را در بر می گرفت که همواره با فمینیسم رادیکال می آمده است و در واقع معرف افکاری کاملا متناقض با دیدگاه سوسیالیستی است. اصل نخست می گوید: «ما ضرورت وجود جنبش های مستقل زنان را درک می کنیم و در درون جریان انقلابی از آن پشتیبانی می کنیم». اصل دوم می گوید: «ما می پذیریم که انواع فشار، چه نژادی، طبقه ای، جنسی، یا هم جنس گرایی با هم تداخل دارند و مبارزه برای آزادی از زیر فشار باید هماهنگ و با همکاری انجام شود». اصل سوم تنها اشاره می کند که «فمینیسم سوسیالیستی» یک استراتژی برای انقلاب است و چهارمین و آخرین اصل فراخوانی مناظره «با جوهرِ چالش و اتحاد» است.
این البته آش شله قلم کار حیرت انگیزی از اصول خوش طعم و بو است، منویی که در کل برای همه سلیقه ها تهیه شده است. ولی وقتی فمینیست های سوسیالیست، جنبش زنان مستقل را به عنوان غذای اصلی سرو می کردند و وقتی که می گویند فشار طبقاتی یکی از انواع فشارهاست نه مهمتر از انواع دیگر، پس (آن گونه که منتقدان مارکسیست می گویند) این دیگر سوسیالیسم محسوب نمی شود.
با این وجود فمینیست های سوسیالیست همیشه هم دست برنامه های فمینیسم رادیکال نیستند. اگر بودند باید این اصل دیگر را نیز می پذیرفتند که: ساختارهای غیرسلسله مراتبی و پایین‌به‌بالا برای تجربه عملی فمینیسم ضروری هستند. البته هضم چنین چیزی برای یک سوسیالیست بسیار سنگین است. ولی مفهوم قضیه این است که فمینیسم رادیکال با یکی از انواع آنارشیسم نزدیک تر است تا سوسیالیسم. این نوع، سوسیال آنارشیسم (آنارشیسم کمون‌گرا هم خوانده می شود) است نه گونه های فردگرا یا آنارشی-سرمایه داری.
این برای فمینیست هایی که با اصول آنارشیستی آشنا هستند، مطلب تازه ای نیست.هر چند تعداد اندکی از فمینیست ها این چنین اند. این قابل درک است. ولی از آن جا که آنارشیسم در شرایط بحرانی یا غیر بحرانی هیچ گاه تغییر مسیر نداده است، اگر فمینیست ها با آنارشیسم آشنا بودند، این چنین جدی به سوسیالیسم به عنوان ابزاری برای مبارزه با فشار جنسیتی نگاه نمی کردند. فمینیست ها ناچارند که نسبت به هر نظریه سوسیالیستی که با مجموعه رهبر و پیرو همراه است، بدگمان باشند، مهم نیست که این ساختار مرکزی بنا است چه اندازه آزادی خواهانه رفتار کند. زنان از هر طبقه، هر نژاد و در هر شرایطی از زندگی خود، آن چنان به آخر رسیدن سلطه را طولانی حس کرده اند که دیگر حاضر نیستند رهبران کنونی را با دسته ای دیگر جا به جا کنند. ما می دانیم قدرت در دست چه کسی است (با اندک استثناهایی) و آن ما نیستیم.
برخی فمینیست های آنارشیست معاصر به ارتباطات میان آنارشیسم سوسیالیستی و فمینیسم رادیکال اشاره کرده اند. لاین فارو (Lynne Farrow) اظهار داشت: فمینیسم به تعالیمِ آنارشیسم عمل می کند. پگی کرنگر (Peggy Kornegger) معتقد است که فمینیست ها سال ها چه در تئوری و چه در عمل به طور ناخودآگاه آنارشیست بوده اند. وماریان لیتون (Marian Leighton) بیان می دارد که امتیازی که در اصلاح فمینیست رادیکال به فمینیست آنارشیست وجود دارد، برداشتن گامی بزرگ در راه پیش برد آگاهانه تئوری است.
ما خود مختاری خود را بنا می نهیم
یک پارچگی ای که با هر آفریده ای پهناورتر می شود
ما آفرینش و زایش را می افشانیم
و لذت برابر بودن با دیگر کسان را می چشیم
در میان خواهرانمان
بی سرسپردگی
ما هر برتری جویی ای را به هر گونه ای که هست از میان برمی داریم.
این سرود در روزنامه فمینیستی رادیکال «این من نیستم عزیزم» ظاهر شد که عنوان همه صفحاتش «سلسله مراتب را پایان دهید» را نشان می داد. هر چند برچسب یک روزنامه آنارشیست (یا فمینیست آنارشیست) را نخورده بود ولی دسته بندی ها کم رنگ می شوند. آن روزنامه شاهدی بود از جنبش آزادی بخش زنان در سالهای نخست احیا آن. و این همان روحِ ارزش‌مندی است، که اگر فمینیست سوسیالیست های دورگه، ریشه بدوانند یا اگر پرستش گران الهه ها یا زنان هم جنس گرا، زنان را ناچار کنند که شکل های تازه ای از سلطه و سلطه پذیری را بپذیرند یا حتی خود برپا کنند، از دست خواهد رفت.


ریشه‌هایِ آنارکوسندیکالیسم

بسیاری آنارشیست‌ها، به‌خصوص در کشورهایِ لاتین، قسمتِ بزرگی از فعالیتِ‌شان را در جنبشِ کارگری انجام داده اند، و از همین‌جا بود که در سال‌هایِ اخیر جنبشِ آنارکوسندیکالیسم متولد شد. مفروضاتِ نظری‌یِ آنارکوسندیکالیسم در آموزه‌هایِ سوسیالیسمِ آزادی‌خواه ریشه دارند، و شکلِ سازمان‌دهی‌یَ‌ش از جنبشِ سندیکالیسمِ انقلابی گرفته شده، که در سال‌هایِ ۱۸۹۵ تا ۱۹۱۰، به‌خصوص در ایتالیا، فرانسه و اسپانیا، بسیار رشد کرده بود. به طورِ کلی، نه اندیشه‌ها و نه روش‌هایَ‌ش جدید نیستند. اکثرِ آن‌ها، پیش از این نیز، به‌هنگامِ اوج‌گیری‌یِ بحث‌هایِ فکری‌یِ انترناسیونالِ نخست، باعثِ مجادلاتِ بسیاری در آن کنگره شده بودند. این مطلب، در منازعاتِ کنگره‌یِ چهارُ‌م در باسل (۱۸۶۹)، درباره‌یِ اهمیتِ سازمان‌دهی‌یِ اقتصادی‌یِ کارگران، آشکار است. در گزارشی که اوگن هینز برایِ فدراسیونِ بلژیک تهیه کرده، برایِ نخستین‌بار دیدگاهِ کاملاً جدیدی درباره‌یِ این موضوع دیده می‌شود، که که شباهت‌هایِ انکارناپذیری با اندیشه‌هایِ رابرت اووِن و جنبشِ کارگری‌یِ دهه‌یِ ۱۸۳۰یِ انگلستان دارند.
برایِ به‌دست‌آوردنِ تصویری درست از ماجرا، باید به یاد داشته باشید که آن‌وقت، مکاتبِ مختلفِ سوسیالیسمِ دولتی، در به‌ترین حالت توجهِ بسیار کمی به اتحادیه‌هایِ کارگری مبذول می‌داشتند. بلانکی‌هایِ فرانسه، که هدفِ فوری‌یِ‌شان استبدادی سوسیالیستی بود، این سازمان‌ها را صرفاً جنبشی اصلاح‌طلب می‌دیدند. فردیناند لاسال و هم‌فکرانَ‌ش همه‌یِ تلاشِ خود را صرفِ جمع‌آوردنِ کارگران در حزبی سیاسی می‌کردند، و مخالفانِ کینه‌توزِ هرگونه اتحادیه‌یِ کارگری بودند، که فکر می‌کردند طبقه‌یِ کارگر را از فعالیتِ سیاسی باز می‌دارد. مارکس و پی‌روانِ آن زمانَ‌ش، البته لزومِ اتحادیه‌هایِ کارگری برایِ دست‌یابی به یک‌سری پیش‌رفت‌ها در سیستمِ سرمایه‌داری را می‌پذیرفتند، ولی باور داشتند که پس از آن نقشِ‌شان پایان خواهد یافت، و از آن‌جا که رسیدن به سوسیالیسم را باید دیکتاتوری‌یِ پرولتاریا به انجام برساند، اتحادیه‌ها نیز با پایان‌یافتنِ سرمایه‌داری ناپدید خواهد شد.
در باسل این اندیشه‌ها برایِ نخستین‌بار موردِ سنجش و نقد قرار گرفتند. نظراتِ مختلفِ بیان‌شده در گزارشی که هینز تهیه کرده، بر این اساس مبتنی بود که اتحادیه‌یِ موجودِ کارگری فقط یکی از نیازِ جامعه‌یِ موجود نیستند، بل‌که بیش از آن، آن‌ها را باید هسته‌یِ اقتصادِ سوسیالیستی‌یِ آینده دید، و، بنابراین، وظیفه‌یِ انترناسیونال شمرده شده بود که کارگران را برایِ شرکت در آن‌ها آموزش دهد. بنابراین، کنگره این قطع‌نامه را تصویب کرد:
کنگره اعلام می‌کند که همه‌یِ کارگران باید برایِ تأسیسِ اتحادیه برایِ مقاومت در درونِ صنف‌هایِ خود بکوشند. به محضِ تأسیسِ هر اتحادیه، دیگر اتحادیه‌هایی که در آن صنف فعالیت می‌کنند باید باخبر شوند، تا زمینه برایِ تشکیلِ اتحادِ ملی‌یِ هر صنف فراهم گردد. وظیفه‌یِ این اتحاد تأمینِ همه‌یِ موادِ لازم برایِ کارِ آن صنف، تبلیغ درباره‌یِ معیارهایی که باید به طورِ عمومی به اجرا گذاشته شوند، و بررسی‌یِ حسنِ اجرایِ آن‌ها خواهد بود، با این هدف که درنهایت سیستمِ مزدی‌یِ کنونی با فدراسیونِ آزادِ تولیدکننده‌گان جای‌گزین شود. کنگره از شورایِ عمومی می‌خواهد اتحادِ اتحادیه‌هایِ کارگری در همه‌یِ کشورها را موردِ توجه قرار دهد.
هینز درباره‌یِ قطع‌نامه‌یِ پیش‌نهادی‌یِ کمیته استدلال کرده «با این سازمان‌دهی‌یِ دوگانه‌یِ اتحادیه‌هایِ محلی‌یِ کارگران و اتحادِ عمومی‌یِ هر صنف در یک سو، و مدیریتِ سیاسی‌یِ شوراهایِ کارگری، و نماینده‌گانِ کارگران در سطح‌هایِ منطقه‌یی، ملی و بین‌المللی در سویِ دیگر، امکانَ‌ش فراهم خواهد شد که شوراهایِ اتحادیه‌ها و سازمان‌هایِ صنعتی جایِ حکومتِ کنونی را بگیرند، و بدین‌ترتیب نماینده‌گی‌یِ کارگران توسطِ احزابِ سیاسی نیز، یک‌بار برایِ همیشه، با حکومتِ پیشین نابود شود.»
ایده‌یِ جدید از این اندیشه بر می‌خیزد که هر شکلِ اقتصادی‌یِ جدیدِ جامعه، با شکلِ سیاسی‌یِ جدیدی در ارگانیسمِ اجتماعی هم‌راه است، و تنها با آن است که می‌تواند به ظهورِ عملی برسد. پیروانِ این اندیشه، ملت‌دولت‌هایِ کنونی را فقط عاملِ سیاسی و حامی‌یِ طبقاتِ استثمارگر را می‌بینند، و بنابراین، تلاشِ‌شان را صرفاً معطوف به شکستِ قدرتِ سیاسی نمی‌کنند، بل‌که برایِ حذفِ هر سیستمِ قدرتی از اجتماع می‌کوشند، چراکه پیش‌زمینه‌یِ مقدماتی‌ هرگونه استثمار و استبدادی را در همین سیستم‌هایِ قدرت می‌یابند. آنان متوجه اند که در کنارِ انحصارِ دارایی، انحصارِ قدرت نیز باید از میان برود. با فهمِ آن‌که دوره‌یِ آقایی‌ انسان بر انسان گذشته، آنان می‌کوشند خود را به جایِ فرمان‌دهی، به گرداندنِ کارها آشنا سازند. یا آن‌طور که باکونین، نیایِ بزرگِ آنارکوسندیکالیسمِ مدرن گفته:
از آن‌جا که هدفِ سازمان‌دهی‌یِ انترناسیونال، نه برپایی‌یِ حکومت‌هایِ جدید، بل‌که حذفِ رادیکالِ هرگونه سلطه است، پس باید سازمانی پاک متفاوت از سازمانِ دولت داشته باشد. هرقدر دو‌می تمامیت‌خواه، مصنوعی، خشن، بیگانه و نسبت به رشدِ طبیعی‌یِ خواسته‌ها و اندیشه‌یِ مردم ستیزه‌جو است، سازمانِ انترناسیونال باید همان‌قدر آزاد، طبیعی، و از هر نظر با خواسته‌ها و استعدادهایِ مردم سازگار باشد. اما سازمانِ طبیعی مردم چیست؟ سازمانی مبتنی بر کارهایِ مختلفِ زند‌گی روزمره‌یِ‌شان و شغل‌هایِ مختلفِ‌شان است، سازمانی سازگار با شغل‌هایِ آنان، سازمان‌هایِ صنفی. وقتی همه‌یِ صنایع، شاملِ همه‌یِ بخش‌هایِ کشاورزی، در انترناسیونال نماینده داشته باشند، سازمان‌دهی‌یِ آن، سازمان‌دهی‌یِ توده‌هایِ زحمت‌کش، به انجام رسیده است.
و در جایی دیگر:
همه‌یِ این تجاربِ عملی و ضروری اجتماعی که کارگران خود در قسمتِ اتحادیه‌ها انجام می‌دهند، آنان را به این توافقِ یک‌دلانه، خوب‌اَندیشیده، و قابلِ اثباتِ نظری و عملی خواهد رساند، که آزادی نهایی و کاملِ آنان تنها به یک شرط امکان‌پذیر است: این‌که سرمایه‌یِ لازم برایِ کار، ازجمله موادِ خام و همه‌یِ ابزارهایِ تولید، شاملِ زمین، توسطِ کلِ بدنه‌یِ کارگران تأمین شود نه دیگران... سازمان‌دهی‌یِ اتحادیه‌هایِ صنفی، فدراسیون‌ها و بین‌المللِ‌شان، و ایجادِ اتاق‌هایِ کارگری، دانش‌گاهِ بزرگی برایِ کارگران ایجاد می‌کند که نظریه و عمل را ترکیب کنند، آنان می‌توانند و باید علمِ اقتصاد را بخوانند، باید در میانِ خود اصولِ نظمِ جدیدِ اجتماعی، که قرار است جای‌گزینِ دنیایِ بورژوایی شود را تجربه کنند. آنان نه فقط اندیشه‌ها، بل‌که واقعیت‌هایِ فردا را همین امروز خواهند ساخت...
پس از زوالِ انترناسیونال و بروزِ جنگ‌هایِ فرانسه-آلمان، که باعثِ انتقالِ کانونِ توجهِ جنبشِ سوسیالیستِ کارگری به آلمان شد، که کارگرانَش نه اندیشه‌هایِ انقلابی داشتند و نه مانندِ سوسیالیست‌هایِ کشورهایِ غربی باتجربه شده بودند، آن اندیشه‌ها درواقع به فراموشی سپرده شد. پس از شکستِ کمونِ پاریس و خیزش‌هایِ انقلابی اسپانیا و ایتالیا، جنبش‌هایِ این کشورها برایِ سال‌ها ناچار از فعالیتِ زیرزمینی شدند. تنها با آغازِ سندیکالیسمِ انقلابی در فرانسه بود، که اندیشه‌هایِ انترناسیونالِ نخست از فراموشی در آمده، و بارِ دیگر در بخش‌هایِ بزرگی از جنبشِ کارگری، موردِ استفاده واقع شد.

نویسنده: کارول ارلیخ
به نقل از: منتخب آثار آنارکوفمینیستی
مترجم: آرزو مختاریان

تهیه و تنظیم از محمد توانا

+ نوشته شده در  شنبه 1386/05/06ساعت   توسط علی   | 

 
آنچه در زیر می‌آید، تلاش ما برای تعریف بدوی‌گرایی است
بدوی‌گرایی پیروی از نوعی شیوۀ زندگی است که در خلاف جهت توسعۀ فناوری، بیزاری و بیگانگی از پیشینه‌های آن، و تأثیر کلی تحولاتی که توسط آن دو فراهم آمده است، باشد.
فناوری (تکنولوژی) در این مقاله، به معنای کاربرد ابزار بر مبنای تقسیم کار تعریف می‌شود... یعنی ساخت و کاربرد ابزار که برای دستیابی به تخصصی شدن به اندازۀ کافی پیچیده شده است، قشربندی افراد جامعه و جدایی آنان از یکدیگر در پیامد تخصصی شدن، همراه با بروز رنج و زحمت ناشی از وظایف تخصص‌یافته و تکراری.
پیشینه‌های توسعۀ فناوری را می‌توان به گونه‌های مختلف حدس زد، ولی پاسخ به این پرسش همچنان بازخواهد ماند و راه پژوهش و جستجو در خاستگاه پیشرفت تکنولوژی باز است. بهترین نوشته‌های شناخته شده در این باره توسط جان زرزان John Zerzan نگاشته شده است که فرهنگ نمادین و مظاهر آن را در تعداد، زبان، مذهب و شعائر و مناسک و مراسم مورد پرسش قرار می‌دهد.
در محیط آنارشیست که برای نخستین بار این مفاهیم پدیدار گشت، به گونه‌ای ناخوشایند درک شده است، با آنکه این نوع کاوش‌ها و جستجوها به خاطر ارزش منطقی آن در توسعۀ بینش‌های نوین و راه‌حل‌های در حال تکامل بویژه ارزشمند است.

شاید راحت‌ترین راه برای فهم بدوی‌گرایی به منزلۀ یک وزنۀ تعادل (پارسنگ) در برابر فناوری است (شکل بالا). بدوی‌گرایی، به طور کلی، عبارت از ایجاد وضعیتی در مقابله با تاخت و تاز و نفوذ پیشرفت‌های فناوری است. با فرض ماهیت یکپارچه و فراگیر توسعۀ فناوری (پیشرفت تکنولوژیک)، بدوی‌گرایی می‌تواند تنها پاسخ انسان مدارانه به آن باشد که بسیار فراتر از حد و مرزی پیش رفته است که انسان را دربرگیرد.
عواملی که نشانگر ضرورت بدوی‌گرایی است، بسیار است. چنانچه شیوۀ زندگی برخی از جوامع در دوران تاریخی یا پیش از تاریخ، با آنچه ما امروز در آنیم از بسیار جهات بطور مطلوب مقایسه شود، نوعی آگاهی را به دست خواهد داد. بهترین نمونۀ شناخته شده از این آگاهی، چگونگی گذران مناسب اوقات فراغت در جوامع کوچ‌نشین، شکارچی و فراهم‌آورندۀ خوراک، در مقایسه با حضور "کار"، در یک زمان و در همه جا در جامعۀ صنعتی نوین می‌تواند باشد.
رویداد ویرانی زیست‌محیطی که به عنوان ضرورت اجتناب‌ناپذیر پیشرفت تکنولوژیک نمایان شده است، نمونۀ دیگری است.
علاقه‌ای که به پیش‌بینی پیشرفت‌های تکنولوژیک توسط کورزویل Kurzweil، موراوک Moravec و همکاران آنها انجام شده ، نشانگر ظهور سریع مهندسی ژنتیک، نانو تکنولوژی، و بویژه سامانه‌های هوشمند مصنوعی است که می‌تواند انسان‌های زیست‌شناختی (زیستی) را با فشارهای اقتصادی و زیست‌محیطی مواجه سازد که گونۀ ما (ما آدم ها) ممکن است هرگز نتوانیم با آن سازگار شویم.
در حقیقت هر نوع اقرار و تصدیق به ارزش بالقوۀ بدوی‌گرایی، می‌تواند نوعی انحراف، هر چند کوچک، از دیدگاه جبر تکنولوژیک تلقی شود... یک انحراف علیرغم ایمان چشمگیر آن به رشد تکنولوژیک، در جامعۀ ما جهانشمول و فراگیر است.
امروز بدوی‌گرایی یک گرایش نارس و تازه آغاز شده است، بویژه با توجه به هدف شرارت‌آمیز آن! در درون بافت جامعۀ باز، موفقیت بدوی‌گرایی نیازمند تسلط آشکار دیدگاه بدوی‌گرایانه بر دیدگاه فناورانه در تقریباً تمام حوزه‌هایی است که به رفاه انسان وابسته و مربوط است. هر نوع کوتاهی در این امر، مستلزم نوعی ترکیب از دیدگاه بدوی‌گرا و فناورانه است، ولی نه لزوماً بی‌بهره ساختن دومی از اولی.
در مقابل با توجه به آگاهی‌هایی که از بدوی‌گرایی نوین داریم، مسئلۀ اصلی که در اینجا مطرح است، یک مئلۀ سیاسی نیست، بلکه شدیداً جنبۀ فنی دارد و برخلاف بیشتر متفکران در نظریۀ سیاسی، آن گونه آگاهی و قدرت حل مسئله لازم است که خط مشی بدوی‌گرا را به پیش ببرد. مثلاً بینش هایی در مورد بهبود سلامت، که غالباً می‌تواند اهداف شخصی را به دور از سرگرمی‌های روشنفکرانه یا حتی پذیرش گستردۀ آنها در جامعه، برآورد. برای فرد، بدوی‌گرایی به عنوان یک حوزۀ اکتشافی (یک زمینۀ جستجو و کاوش)، حرفه‌ای به مراتب اجرایی‌تر و دست‌یافتنی‌تر از بیشتر فلسفه‌های سیاسی است. اینکه این دیدگاه بتواند تعهد خویش را تحقق بخشد، برای موفقیت در مقیاس اجتماعی ضروری خواهد بود.
آیا خط سیر بدوی‌گرایی به خودی خود ممتارترین شیوۀ زندگی انسان را هویدا خواهد ساخت؟ این پرسشی است که هیچکس آنرا نمی‌تواند پاسخ گوید. خواه سیر ما بدوی‌گرایی، فناوری یا ترکیبی بینابین این دو باشد، بایسته است که به روشنی دربارۀ روندهایی که در پیش داریم، بیندیشیم. آنچه اهمیت دارد، توسعۀ دامنۀ گزینه‌هایی است که برای بهبود شرایط زندگی انسانی لازم است، و این منوط به گسترش گزینه‌ها و انتخاب‌هایی است که ما می‌توانیم مسیر خود را به سوی بهترین شیوۀ زندگی ممکن بیابیم.


پانویس‌ها

1- دیدگاه بوم‌شناسی، و رهیافت‌های مشابه زیست‌محیطی به طور وسیعی بر این باورند که سرانجامِ جامعۀ صنعتی، تباهی زیست‌محیطی ناشی از تکنولوژی است. اندکی از مردم چنین باوری را در خور تحسین یافته‌اند.
2- رِی کورزویل Ray Kurzweil یک نوآور فاضل و ورزیده و مؤلف کتاب «عصر ماشین‌های معنوی» (The Age of Spiritual Machines) است. هانس موروک (Hans Morvec) یکی از روبوتیست‌های برجستۀ جهانی است. او مؤلف دو کتاب است که مشهورترین آن «کودک ذهن» (Mind Children) می‌باشد. مقالات بسیاری نیز دارد. هر دو کتاب برای کسی که علاقه‌مند به مسیر تکنولوژی‌های آینده است، ارزش خواندن دارد. در حالیکه هر دو دانشمند به آیندۀ تکنولوژی خوش‌بین اند، پیش‌بینی‌های Morvac بسیار هشداردهنده‌تر از پیش‌بینی‌های خودِ من است. هرچند کلیات آگاهی او از فشارهای بسیاری که انسان‌ها در نتیجۀ هوش مصنوعی با آن مواجه خواهند شد، مورد سؤال من است.
3- مایۀ تأسف است که به بدوی‌گرایی به عنوان یک دیدگاه سیاسی نگاه می‌شود، در حالیکه تقریباً کلیت طرح آن، خارج از قلمرو راه‌حل‌های سیاسی بخصوص قرار می‌گیرد.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/05/06ساعت   توسط علی   | 

 گزارش تصویری: دکتر شریعتی در نگاه دوربین